۱۳۹۳ تیر ۷, شنبه

که خاطره ها می کشند مرا یک روز ، روی همین تخت ، زیر پنجره ای که باد پرده هاش را تکان می دهد .

یادم هست فهمیدم دیگر با من نیست . آخرین روزهای یکی از پاییز های زندگیم . من دراز کشیده بودم روی تخت . هوا ابر بود و باران نمی بارید . یک چیز تلخ بد مزه ای توی هوای چسبناک اتاق بود . و شما فکر می کنید برای این که نوشته ام را جذاب تر کنم می گویم چسبناک . اما بود . هوا چسبناک بود . و همه چیز آن اتاق خیلی الکی و بد ترکیب بود .
از ان لحظه هایی بود که همه چیز تمام شده . خیلی قبل تر . خیلی خیلی قبل تر . 
فهمیدم دیگر با من نیست . نمی دانستم با کی . فقط می دانستم با من نیست . یک کم سعی کردم بفهمم . که تلاش بیهوده ای بود . من بلد نبودم . آدم داستان پردازی بودم که داستان های تلخ می ساختم . با این همه واقعیت ِ تابستان ، تلخ تر از داستان های من بود .

اما هنوز پاییز بود . آخرین روزهای یکی از پاییزهای زندگیم .