۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

اسبم ماشا ... می دود در باد

فهمیدم زنه مرد است . کسی نبود بهش بگویم . به خودم گفتم . خواهره اگر بود بهش می گفتم . دلم خواست بود .
می دانستم یک روز این لحظه را های های خواهم گریست . همین حالا که هوا ابر بود . که داشتم ردیو هد گوش می دادم . و کسی نبود بهش بگویم . تا آن دور ها هیچ کس نبود و من همین جوری که می دویدم ترسیده بودم . از آیسایی که داشت نمی ترسید و دیگر باکیش نبود این همه تنهایی ترسیده بودم . از اشک هایی که نمی ریخت . غمی که نداشت .
یادش افتاد به سایه که گفته بود غم در تو ریشه دوانده .
می دانست یک جایی دارد اتفاقی می افتد که دیر یا زود از پا می اندازدش . بو می کشید . فکر کرد حالا نه ! زنه از کنارش گذاشت . عینک دودیش را در آورده بود . این بار شک داشت مرد باشد . فکر کرد دور بعدی می فهمد . یک دردی پیچید توی قفس سینه اش .
همین جور که می دوید از پا افتادم .
یادم افتاد به سایه …