۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

شیشه های شیرو بدین ، بابا نوئل باید بیاد ...

من هیچ وقت توی زندگیم یک شب عاشقانه نداشته ام . تا دلت بخواهد عاشقانه شنیده ام اما . آدم های این جمله را زیاد خرج می کنند . آخرین باری که شنیدم سه روز بعدش به هم زدیم . و همیشه فکر می کنم به هم زدن غریب ترین اتفاق دنیاست .
من دوستت دارم هم نمی گویم . یک بار آرین پرسید دوستم داری ؟ یک بار نه . صد بار . نگفتم . خیلی مطمئن نبودم . مکث کردم که فکر کنم . این طولانی ترین مکث زندگیم بود . می شد هم فکر نکرد . حتی داشتم فکر می کردم شاید نباید این همه فکر کرد اصلا و فکر می کردم یک چیزی بگو .
اما بیشتر گفتنش به نظرم بی معنی و قلابی بود . حالا که یاد آرین می افتم می بینم هوم ! نداشتم . خوب شد که نگفتم .
خودم که می شنیدمش هم فکر می کردم پووف ! حتی اولین باری که آرین گفت دوستت دارم گریه کردم . بنظرم این خیلی غمگین است که یکی بگوید دوستت دارم وقتی ندارد . ما همدیگر را دوست نداشتیم و اصلا نمی دانم چرا با هم بودیم . می شد نباشیم به همین سادگی که حالا نیستیم و هیچ کدام از نبودن دیگری جریحه دار نیستیم .

 من هیچ وقت توی زندگیم یک شب عاشقانه نداشته ام . شبی که این جمله توش باشد بی آن که به زبان بیاید . توی چشم ها ، روی نوک انگشت ها ، توی هوا شناور باشد . آرام و سبک . نه که حالا فکر کنید وقتی این ها را می نویسم خیلی افسوس می خورم . یا غمگینم ( سلام مروارید  ) نه ! خوبم . بی تفاوتم . گرممه . 

هر روز این ساعت ها برق می رود . من به هدیه می گویم برویم اعتراض کنیم . هدیه می گوید به کجا ؟ من ذهنم درگیر این می شود که واقعا به کجا ؟ سر قبر من ! والا ! هدیه اصلا گرما سرش نمی شود . خیلی جدی دارد کارش را می کند یا اس ام اس می دهد .
نمی رویم اعتراض کنیم . از گرما هلاک می شویم . مگس هم هست . خیلی زیاد و سمج . هیچ کاری نمی شود کرد . از قضا همیشه شارژ لب تاپم دارد تمام می شود . یک حالی دارم که انگار قرار است آخرین کلمات زندگیم را بنویسم که پیش و پا افتاده ترینشان است . برای همین می نشینم روی صندلی و تکیه نمی دهم و می نویسم چون توی این کار آدم کمترین تماس را با اجسام دارد و می شود به اندازه چند تا پارا گراف به گرما فکر نکرد.