۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

اما هنوز هیچ چیزی تراژیک تر از زرد شدن گوجه سبزها نبود .

خواب می دیدم زهرا مرده . مامان روناک خبرش را می دهد . تمام خواب گریه می کردم . یک جاش شروع می کنم به سینه زدن . سینه می زدم و اشک می ریختم .
صبح که بیدار می شوم بدخلق و خسته ام . زنگ می زنم به مامان چون باید صداش را بشنوم .
سینه چپم هم درد می کند . فکر می کنم بالاخره سرطان سینه می گیرم و سینه ام را می کنند می اندازند دور و من افسوس همه لحظه هایی را می خورم که بابت سایز سینه ام شکایت کرده ام و ناشکر بوده ام .
برای همین همان جا از کائنات بابت سینه هام تشکر می کنم . کائنات هم یک بیلاخ نشانم می دهد . زندگی همیشه یک کاری می کند که کف مطالبات آدم هی و هی بیاید پایین تر .
بعد همین جوری دراز کشیده جاهای دیگرم را معاینه کردم و یک کم به این که می خواهم توی زندگیم چه غلطی بکنم فکر کردم چون چیزی به آخر ماه نمانده بود و باید اجاره می دادم . نتیجهء معایناتم خیلی امید بخش نبود . موهام داشت می ریخت . این اصلا انصاف نبود . من همیشه بابت موهای شهلام شکرگزار بودم .  دست از انگولک کردن خودم برداشتم . صدای خنده شیطانی کائنات را می شنیدم و سرطانم داشت عود می کرد و پخش می شد توی بدنم . برای همین دست از فکر کردن به زندگیم هم کشیدم . می دانستم این کار بیماریم را تشیدید می کند . فکر کردم به چی فکر کنم ؟ به آرین ؟ رابطه آخرین چیزی بود که می خواستم و این مرا می ترساند . این که نگران نبودم . یک مرگیم بود .
باید از جام بلند می شدم چون چیزی برای فکر کردن نداشتم .
سرطانم پیش از آن که بیاید و سینه هام را ازم بگیرد داشت خیال بافی هام را ازم می گرفت . لعنتی .