۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

منظور الناز خوب ِخوب نبود . خوب بد بود . خوب ِ افتضاح .

آخرین بار آن شبی بود که حسام مرده بود . هیچ کدام از آن آدم ها را نمی شناختم . رفتم آرام به مهران گفتم ببخشید مزاحم شدم که حرف بی ربطی بود . کسی کاری به مزاحمت من نداشت . آن ها کار به حسام داشتند که دیگر نبود . دور هم جمع شده بودند که به یاد حسام عرق بخورند . که برای من غریب بود . من این جوز عزاداری را بلد نبودم . ترجیح می دادم قرآن پخش کنند ، ما گریه کنیم یا برویم توی آشپزخانه هستهء خرماها را در آوریم و بگوییم چقدر از این که حسام نیست متاسفیم . یا برای کسی که داشت از حال می رفت آب قند درست کنیم .
اما آن ها می خواستند عرق بخورند و من دلم می خواست زودتر بروم نه چون قرآن پخش نمی کردند ، چون هیچ کدام از آن آدم ها را نمی شناختم و معذب شده بودم . دست و پام را گم کرده بودم .
از مهران پرسیدم کتم را کجا بگذارم . گفت توی اتاق امید . گفتم اِ من امید را می شناسم . خوشحال بودم توی آن جمع یک آشنا پیدا کرده ام . هر چند من امید را دو بار بیشتر ندیده بودم و شک داشتم اصلا من را یادش بیاید . من هم اگر توی خیابان می دیدمش نمی شناختم . و هر چند خودش نبود اما اتاقش که بود . و من از این که کتم را توی اتاق آدمی بگذارم که می شناسمش حس بهتری داشتم . گفتم همون که دانشگاه هنر درس می خونه ؟ گفت آره یا گفت درسش تمام شده یا یک همچین چیزی . بعد دیگر حرفی نداشتم که بزنم . شبیه این مهمانی های فامیلی بود که عمه مادرت ازت می پرسد چی کار می کنی . می گویی مجسمه می سازم و این جمله آن قدر نامانوس و غریب بنظر می رسد که بی نوا نمی داند چه جوری باید ادامه بدهد . مثلا می گوید خدا حفظت کنه و بعد خیارش را پوست می کند .
یک بار هم یکی گفت اِ نوه اش معرق کار می کند . وقت گفتنش برق می زد چشمش . فکر کرده بود یک موضوعی پیدا کرده برای صحبت و خلاص شدن از سکوت خیاریش . من اما نمی دانستم چی بگویم . گفتم اِ چه خوب . شبیه همان خدا حفظش کنه بود . برق چشمش رفت . خیارش را پوست کند .
من هم رفتم خیارم را پوست بکنم . اتاق به هم ریخته ای بود که می شد اتاق هر کی باشد . بعد صدای شهرام ناظری آمد که خوب بهتر از هیچی بود . هر چند قرآن را ترجیح می دادم هنوز .
یک آهنگی بود که حسام دوست داشت . من نمی دانستم چون حسام را نمی شناختم .
من از حسام چهار تا خاطره بیشتر نداشتم . یکیش مال یک زمستانی بود که هوا سرد بود و من و خواهره و هدیه رفته بودیم آتلیه حسام که ازمان عکس بگیرد . و این خاطره ای بود که همه داشتند . چون حسام از همه عکس می گرفت .
دومیش را یادم نیست فقط یادم هست که آزاده هم بود . آن وقت ها آزاده دوست دخترش بود . ولی اصلا یادم نیست کجا می رفتیم . فقط یادم هست حسام و زنش که آن موقع دوست دخترش بود جلو نشسته بودند و ما سه تا عقب .
سومیش ،  عیدی که من و خواهره تنها بودیم . با هدیه و حسام و دوست دختر قبلیش که اسمش فاطی بود رفتیم فری کثیفه شام خوردیم . بعد فاطی را رساندیم خانه شان . بعد حسام ما را رساند خانه مان . حتما بعدش هم هدیه را رسانده خانه شان .
و آخریش این که یکی که یادم نیست کی و بی آن که یادم باشد کجا گفت حسام با آزاده عروسی کرده  و من فکر کردم آزاده دختر قشنگی ست و فکر دیگری نکردم .
با این همه غمگین بودم چون حسام خودکشی کرده بود و چون تصویری که ازش توی ذهنم مانده بود داشت می خندید .
مسجد نرفتم . سر خاک نرفتم . بعد از الناز پرسیدم آزاده حالش خوب بود ؟ که سوال بی ربطی بود . اما منظورم خوب ِ خوب نبود . خوب در حدی بود که آدمی که شوهرش خودکشی کرده می تواند باشد . الناز گفت خوب بود .