۱۳۹۹ فروردین ۱, جمعه

« من مقلد امام هستم و باید عملیات انجام شود » *


شبش برف بارید. من « افسانهء پدران ما » را می خواندم و هیچ کار دیگری نمی کردم. بعد از تمام اتفاقاتی که گذشت، نوشتن برایم سخت ترین کار است. نوشتن از برف، از افسانهء پدران، از حرکت نرم گربهء نارنجی روی لبهء پنجرهء اتاق خواب. 
ما، هیچ کدام مان، دربارهء هیچ کدام از روزهایی که گذشت، از آبان و روزهایی که از پی اش آمد با هم حرف نزدیم. صبح ها از خواب بیدار می شدیم، خبر ها را می خواندیم و انگار اتفاقی نیفتاده، صبحانه می خوردیم و هر کس می رفت سراغ کار و زندگیش. 
عمدی به کار نبود. حرفی برای گفتن نداشتیم. بعد از آشویتس بود و گفتن، نوشتن، خواندن و زندگی کردن حتی شرمساری. ما شرمساری می کردیم.  
تمام اتفاقاتی که گذشت، از تمام سال های گذشته، از تمام هشتاد و هشت و دویدن ها و نرسیدن هاش، بزرگ تر و مهیب تر بود. من جنگ را ندیده بودم. دو سالم بود که جنگ تمام شد، پیش از آن که بفهمم هشت سال منتظر مرگ بودن چه بلایی سر روح و جان آدم می آورد. خاطرهء مبهمی از جنگ دارم. اولین خاطرهء زندگیم پله های پناهگاه است. خیلی مطمئن نیستم این خاطره را به یاد می آورم یا زاییده ذهن خیال پردازم است. به یاد می آورم یا از لا به لای حرف های مامان، خاطراتی برای خودم دست و پا کرده ام. از پنج سال اول زندگیم، تنها خاطره ای که ساخته ام، یا به یاد می آورم پناهگاه خانهء مهاباد است. 
با این همه می دانم این روزها از جنگ هم سخت تر است. به سختی عملیات کربلای چهار . نه وقتی اتفاق افتاد. آن روزها کسی خبر نداشت که فرماندهان سپاه ، سربازان ایرانی را قربانی کرده اند. که سال ها بعد، به سختی روزی که داستان هولناک عملیات کربلای چهار را فهمیدیم و بهت و ناباوریش. آن ها می دانستند عملیات لو رفته و با این همه، صد ها جوان را فرستادند توی جهنم آتش عراق؟ 
به سهمگینی صبح شنبه ای بود که نامهء سپاه را خواندیم. هواپیمای مسافربری با شلیک موشک های ایران سقوط کرده. و باور نمی کردیم. حتما دروغ است. خبرگزاری های ایرانی هم نوشته اند؟ و بعدترش. کسی عمدا دکمهء پرتاب موشک را زده؟ 

سال بدی بود نود و هشت. نود و نه تان مبارک و سلامت. 

* عنوان نوشته جواب آیت الله هاشمی رفسنجانی به درخواست جلال الدین طاهری اصفهانی ست که خواسته بود عملیات لورفتهء کربلای چهار متوقف شد.