از خواب که بیدار می شوم هوا ابری ست. اغلب نوشته هایم این جوری شروع می شود. از خواب که بیدار می شوم هوا ابری ست، آفتابی ست یا برف می بارد. چون داستانی برای نوشتن ندارم. تنها اتفاق زندگیم این است که از خواب بیدار می شوم صبح ها. و آسمان را می بینم. سرانجام اتاقی دارم که تختش زیر آسمان است. من سال های زیادی، طبقهء اول یک تخت دو طبقه خوابیده ام. صبح ها چشممم را به روی ام دی اف تخت بالای سرم گشوده ام. یا به دیوار. یا هر جایی غیر از آسمان.
می شد که بیدار نشوم. مثل خیلی ها، بعد از آبان، بعد از سقوط هواپیما، بعد از این روزها. پس جای گله نیست. از خواب بیدار می شوم و هوا ابری ست. هوای دلپذیر آخر اسفند. هر چند توی خانه خیلی نمی شود فهمید هوا چقدر دلپذیر است، یا نیست، یا چی؟
وقتی دارم دوش می گیرم فکر می کنم امروز شنبه ست و چه خوب. چرا خوب؟ نمی دانم. شاید چون همیشه قرار بوده از شنبه بیشتر درس بخوانم. هیچ وقت نخواندم. هیچ وقت شاگرد خوبی نبودم. همیشه تا اردیبهشت می خواستم از شنبه بهتر باشم. نزدیکی های اردیبهشت قیدش را می زدم. می دانستم اگر از تمام شنبه های بعدش هم درس بخوانم، کارنامهء درخشانی نخواهم داشت. خودم را برای تابستان آماده می کردم.
اغلب وقتی دارم از حمام می آیم بیرون کمی تامل می کنم. می خواهم خودم را برای دیدن مردی که بیرون حمام منتظرم ایستاده آماده کنم. این نگرانی و ترسِ همیشه من است وقتی توی خانه تنهام و می روم دوش بگیرم. این که وقتی از حمام بیایم بیرون یکی ان بیرون ایستاده باشد. گاهی هنگام دوش گرفتن کمی لای در را باز می گذارم. اما بعد پشیمان می شوم. دلم نمی خواهد مرد من را در حال دوش گرفتن ببیند. در را می بندم و خودم را برای لحظهء گشودن در آماده می کنم.
در را که باز می کنم کسی نیست چون امروز تنها نیستم. گربهء نارنجی آرام از کنار دیوار می گذرد. هوا دلپذیر است و بوی بهار می آید. حتی از همین جا که از پنجره فاصله دارم. و توی خانه هم می شود فهمید که شش روز دیگر بهار است. بهار هشتاد و نه.
هنوز شنبه است و چه خوب.