۱۳۹۸ اسفند ۲۸, چهارشنبه

به هر حال صد سال به از این سال ها!


آسمان ابری ست. از صبح. کمی هم باران بارید. من خواب بودم و وقتی بیدار شدم، از پنجرهء اتاقم دیدم که زمین خیس باران است. کمی افسوس خوردم. هر چند پنجرهء اتاق من منظرهء قشنگی از شهر را نشانم نمی دهد، با این همه بارش باران بسیار زیباست. می نشینم روی تختم و فکر می کنم. نمی دانم روز چندم قرنطینه است. یادم نیست از کی فهمیدیم داستان جدی ست و تصمیم گرفتیم از خانه بیرون نرویم. یادم نیست کی مامان را دیدم. آخرین بار که رفتم خانه مامان را نبوسیدم و بغل نکردم. کنارش نخوابیدم و وزن پاهایم را روی پاهایش نینداختم. کاری که آرامم می کند. با کمی فاصله نشستم کنارش تا خوابی را برایم تعریف کند که دیشبش دیده بود. خواب نامی را دیده بود. من وقتی به نامی فکر می کنم قلبم مچاله می شود. سعی کردم به نامی فکر نکنم. بهش لبخند زدم چون خواب خوبی دیده بود. و کار دیگری نداشتم برای انجام دادن. برگشتم خانه و بیرون نرفتم. 
یک روز و هفت ساعت و بیست و هفت دقیقهء دیگر سال نو می آید و من ساعت هفت و نوزده دقیقه و سی و هفت ثانیهء صبحِ جمعه، مامان را نخواهم دید و بابا را نخواهیم بوسید و برادرم را بغل نخواهم کرد. مثل تمام سال هایی که بهار آمد بی آن که خواهرم را در آغوش بگیرم. نوید می گوید چقدر خانوادهء بی احساسی هستیم. راست نمی گوید. آن ها نگرانم هستند و از من خواسته اند توی خانه ام بمانم و عید را تلفنی به هم تبریک خواهیم گفت. ناراحتم؟ نیستم. شانه های تان را بیندازید بالا. این حسی ست که نسبت به عید دارم. و همیشه داشته ام. و خواهم داشت. شاید. کسی نمی داند فردا چه شکلی ست. شاید سال ها بعد، برای آمدن عید لحظه شماری کردم. اما حالا، همین حالا، یک روز و هفت ساعت و بیست و سه دقیقهء دیگر سال نو می آید و باز شانه های تان را بیندازید بالا. هنوز همان شکلی ام. و حتی حالا که شد بیست و دو دقیقه. 
باید بروم ظرف ها را بشویم مثل هر شب، و به گلدان ها آب بدهم، و مسواک بزنم، و برای نوید بنویسم که دلم برایش تنگ شده و شب بخیر. 

پی نوشت: عکس توی مونیتور، اثر Thomas Demand است.