با صدای موبایلم از خواب بیدار می شوم. وی بهداشت از ما می خواهد همچنان در خانه بمانیم. و دست های مان را با آب و صابون بشوییم. و دستمال کاغذی های کرونایی مان را رها نکنیم. و هنگام عطسه کردن با دست جلوی دهان مان را بپوشانیم. و نان را قبل از خوردن گرم کنیم.
برای خواهرم که اغلب نگران است می نویسم همه خوبیم. این تنها چیزی ست که این روزها می خواهیم بدانیم. نه بیشتر. خوب بودن کافیست. و می پرسم تو خوبی؟ خبرها را دنبال نمی کنم. از تعداد مبتلایان برلین چیزی نمی دانم و نمی خواهم بدانم. تنها می خواهم بدانم خواهرم خوب است و خوب خواهد ماند.
و از مامان می پرسم خوبند؟ و از نرگس می پرسم خوب است؟ و از اقبال می پرسم خوب است؟ و هر کس که می شناسم.
من شنا بلد نیستم. فقط می دانم وقتی توی آب گرفتار شدم باید خودم را رها کنم، سبک و آرام تا بیایم روی آب. هر دست و پا زدنی غرقم می کند.
یادم نیست چند شنبهء چندم ماه است. تقویم موبایلم می گوید چهارشنبه، چهاردهم اسفند. به زودی سالِ جدید می آید. نود و نه؟ به سختی به یاد می آورم. زمان را گم کرده ام.
بی آن که دست ها و پاهایم را بیش از آن که لازم باشد تکان بدهم، پنجره ها را باز می کنم تا نسیم روزها آخر اسفند بوزد لای موهام. تا آفتاب. به خانه عادت کرده ایم. و سخت نیست. شاید دیگر هیچ وقت نروم بیرون.
دوش می گیرم، صبحانه می خورم و کیسه های خرید را می گذارم توی سینک ظرفشویی. شستن و ضد عفونی کردن زمان زیادی می گیرد. باید با نهایت دقت و حوصله هر چیزی را از ویروس زدود.
وقت شستن خرید ها به حساب بانکیم فکر نمی کنم، به آبان فکر نمی کنم و به سقوط هواپیما. حتی به مرگ. چون هیچ وقت آدم فکر نمی کند این بلا سر خودش بیاید. به هیچی فکر می کنم و خانه، هر گوشه اش بوی صابون اوه می دهد. می نشینم روی مبل و چشم هایم را می بندم.
حالا روی آبم. آفتاب می تابد روی صورتم، صدای ترومپت کلاس موسیقی ساختمان رو به رویی را می شنوم و می گذارم جریان آب من را ببرد هر کجا که خواست.