۱۳۹۹ فروردین ۶, چهارشنبه

سلام سال نو!

ساعت هفت و سی و پنج دقیقه از خواب بیدار می شوم. چشم هایم باز نمی شود. یادم نیست سال تحویل ساعت چند است. گوگل می کنم لحظهء تحویل سال نود و هشت. ساعت یک و بیست و هشت دقیقه و بیست و هفت ثانیه بامداد. چشم هایم را می بندم و سعی می کنم بفهمم کجا را اشتباه کردم. من ساعت یک بیدار بودم و داشتم ایرما خوشگله را می دیدم. سال نو آمد و من نفهمیدم؟ چرا هیچ کس عید را به من تبریک نگفت؟
طول می کشد تا بفهم سال تازه نود و هشت نیست. شانزده دقیقه دیر از خواب بیدار شده ام. اولین سالی ست که لحظهء تحویل سال خواب مانده ام. کسی نبود بیدارم کند. کسی نبود از من بخواهد لباس خوابم را عوض کنم. اولین سالی ست که تنهام. از این بابت افسوس می خورم؟ حقیقتا که برایم مهم نیست. تنها دلخوریم بابت دندانم است که درد می کند. باید بیدار شوم و قرص بخورم؟ دلم نمی خواهد ژلوفن اولین چیزی باشد که توی سال جدید وارد معده ام می کنم. بی آن که از زیر پتو بیایم بیرون به مامان زنگ می زنم. جواب نمی دهد. و به بابا و برادرم و خواهرم. همه خوابند. این جور خانواده ای هستیم. نوید زنگ می زند. چون آن ها این جور خانواده ای نیستند. همه بیدارند ، دوش گرفته اند، لباس های قشنگ شان را پوشیده اند و دور سفره هفت سین شان نشسته اند. 
بعد می خوابم و بیدار که می شوم هنوز دندانم درد می کند و فین فین می کنم و گلوم می خارد. قرص ضد حساسیت می خورم و ژلوفن می خورم و صورتم را با ماسک میس ادن می پوشانم. میس ادن یک خانومی توی پاریس است که معلوم نیست چی و کیست. اما چون روی تیوب های ماسک ها و کرم هاش نوشته شده مید این فرانس ما محصولاتش را با قیمت گران می خریم و از این بابت خوشحالیم. 
دوش می گیرم. صبحانه می خورم و ساعت یازده صبح عید را به همه تبریک می گویم و نود و نه آغاز می شود.