۱۳۹۹ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

چند ساعت از نیمه شب گذشته بود و شد دوازده روز.

یازده روز از بهار نود و نه می گذشت و انگار یازده روز از هر ماه دیگری، از هر سال دیکری گذشته بود. نمی دانستم چند روز است که از خانه بیرون نرفته ام. شاید تا آخرش می ماندم همین جا. پشت همین میز. و دیگر زیر آفتابِ خیابان های تهران، یا هر شهر دیگری راه نمی رفتم. خیابان انقلاب آخرین جایی بود که چمدان ها یم را توش باز کرده بودم و دیگر نمی بستم. 
باران می بارید. من لای پنجره را باز کردم و به صدای باران گوش دادم. زیر لحاف. دلم نمی خواست از جایم بلند شوم. نمی دانستم بعد از این دنیا چه شکلی خواهد بود. یادم نبود پیش از این روزها به چی فکر می کردم. به کار، موعد اجاره، قبض برق، به چی؟ حالا که از همیشهء زندگیم بی پول تر و بی کار تر بود چرا نگران نبودم؟ شاید چون همگی دردمان شبیه هم بود. من همان جور مامان را نمی دیدم که خواهرم. همان جور بیکار بودم که باقی. همان قدر نگران فردا بودم که دیگران. نه بیشتر. بیشتر، کاری از دستم بر نمی آمد. 

این کاری بود که امروز می کردم. تا وقتی باران ببارد همین جا روی تخت دراز می کشم و در آغوشت می گیرم و به صدای باران گوش می دهم. من قرار نیست هملتم را بنویسم.