از خواب که بیدار می شوم آب و هوای تهران را نگاه می کنم، نیمه ابری. و آب و هوای کابل را، آفتابی. این کاری ست که اغلب می کنم. آب و هوای کابل سردتر است. در خیالم سوز سردی دارد و لب ها چاک چاکِ سرماست. من تا به حال کابل را ندیده ام. نه خودش را و نه عکس هایش را. با این همه می دانم آن جا برف می بارد،باران می بارد، آفتابش کی طلوع می کند، کی غروب.
توی گوگل می نویسم کابل. توی اغلب عکس ها آسمانش را دود سیاهی گرفته. عنوان عکس ها « حملهء کشنده طالبان به کابل » است. مگر طالبان تمام نشد؟ و عکس هایی از خرابی ها. « بمب در کابل تا به حال یازده نفر را کشته. » و عکسی که می پرسد سفر به کابل امن است؟ توی آن عکس از پس خانه هایی کوتاه، کوه ها و آسمان کابل پیداست. صفحهء مربوط به عکس را باز می کنم. توریسم در افغانستان. علامت سوال. نویسنده می داند که این یک حقیقت نیست که جمله اش را با نقطه به پایان برساند. این سوالی ست که کسانی که افغانستان را نمی شناسند و می خواهند « ماجرا »یی داشته باشند و با جیب های پر از دلار آسیا را بگردند و چلیک چلیک عکس بگیرند و با لباس های محلی برگردند به شهر های امن شان خواهند پرسید. اگر به قدر کفایت امن هست کابل را هم اضافه کنند به بیروت، تهران، دهلی.
به خواندن ادامه نمی دهم. صفحه را می بندم. گوگل از من می پرسد نمی خواهم زیبایی های کابل را ببینم؟ نه آقای گوگل نمی خواهم. من جیبم پر از دلار نیست. من از « ماجرا » لبریزم.