۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

و به بیهوده ترین موضوع دنیا فکر می کردم و باران نمی بارید .

اما من حقیقتا نمی دوم . چون دیگر نمی توانم بدوم . هنوز می نویسم می دوم چون راه رفتن خیلی دلگیر است . خیلی پیرزنی ست . خیلی مسخره . اَه !
گاهی دلم می خواهد قدم هام را کمی تند تر کنم . قبلش دستم را می کنم توی جیبم و اسپری ام را لمس می کنم چون این کار حالم را خوب می کند . بعد نگاهی به آدم های دور و برم می اندازم و سعی می کنم حدس بزنم اگر نفسم بالا نیامد کدام شان ممکن است کمکم کند . این ساعت ِ این جا مال مامان هایی ست که بچه های شان را گذاشته اند مدرسه و گفته اند قبل از این که برگردند خانه و قد فیل صبحانه بخورند یک کم راه بروند که هیچ عذاب وجدانی توی بلعیدن تخم مرغ صبحانه شان نداشته باشند .
آن ها خیلی چاقند . یا یک کم چاقند . با این همه نمی خواهند لاغر شوند . فقط می خواهند توی دسته های چند تایی ، ردیفی و لش لش راه بروند ، بلند بلند دربارهء مدرسه بچه های شان با هم حرف بزنند و با کون های گنده شان راه ما را سد کنند . من ؟ گاهی گوش تیز می کنم تا حرف های بامزه شان را بشنوم . از این که نویسنده نیستم حسرت می خورم .  گاهی هم خودم را لاغر تر از اینی که هستم می کنم و می خزم از میان شان ، دور می شوم با باد و با جان لنون .
بعدش به خانه بر خواهم گشت و تخم مرغم را خواهم بلعید و لبخند رضایت خواهم زد چون چاق نیستم و می توانم مفصل ترین صبحانه دنیا را بخورم !

مامان ها دو دسته اند . و این ربطی به چاقی و لاغری ندارد . یک دسته آن هایی هستند که از وقتی بچه دار می شوند حتی بچه های حلزون ها و بچه های کلاغ ها و بچه های میمون ها را هم بچه های خودشان می دانند و چتر محبت مادرانه شان را روی سر همه اندازند . یک عده آن هایی هستند که هیچ کس جز بچهء دماغوی خودشان را دوست ندارند . حتی بچه های گربه ها که خیلی بامزه و دوست داشتنی اند .
مثلا خاله من یکی از این مادرهاست . شک ندارم جز بچه های خودش که از قضا دماغو هم نیستند و خیلی هم بامزه اند هیچ بچه ای را دوست ندارد . حالا که می نویسم خیلی مطمئن نیستم . آن وقت که داشتم برای دویدن آماده می شدم خیلی مطمئن بودم که از مادر های دسته دوم است و خیلی دلایل محکمی داشتم .
تمام راه همین جوری که دستم اسپری ام را می فشرد ، مطمئن بودم و چون خاله ام و رفتارش با بچه هاش و بچه های مردم ذهنم را درگیر کرده بود ندویدم .
دراز کشیدم و چشم دوختم به آسمان و فکر کردم سرانجام یک روز دوباره خواهم دوید .