۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

و داستانم جایی میان درخت های کاج ته می کشد …

خانومه را پیدا نمی کنم . تو توی دور پنجم ، جایی میان درخت های بلند و آبی ِ آسمان پیدا می شوی . تو که زشت ترین فکر پاییز های منی .
من خیلی جدی داشتم دنبال خانومه می گشتم ازش تشکر کنم که بهم گفته بود وقتی راه می روم زمین را نگاه نکنم . گفته بود افسردگی می گیرم . خیلی مطمئن نبودم حرفش چقدر پایه و اساس علمی دارد اما وقتی گفت چشمم را از زمین برداشتم و نگاهم رفت سمت درخت ها . حقیقتا قشنگ بودند . این همه درخت این جا بود و من ندیده بودم . حیف ! زمین خیلی معمولی بود و جز بعضی جاهاش که آسفالتش ترک برداشته بود چیز دندان گیری برای نگاه کردن نداشت . اما من زمین را انتخاب کرده بودم جای این همه درختی که تنه های قشنگی داشتند و منتظر بودند من طراحی شان کنم . اما چون تنبل بودم طراحی شان نمی کردم . بسنده می کردم به دیدن شان .
من قدم های تند و ترسناک و مثل خرسی دارم . بوم بوم بوم . یک جوری راه می روم که انگار خیلی آدم مصمم و جدی ای هستم که نیستم . انگار دارم می روم یک ماموریت مهمی را انجام دهم . اما ماموریتم یک جایی توی آسفالت هاست . زل می زنم به آسفالت و محکم قدم بر می دارم . زمین از این که من روش راه می روم خیلی خوشحال نیست . که اهمیتی ندارد . من هم حقیقتا از این که روی زمین راه بروم به خودم نمی بالم .
الناز هم خوشحال نبود . صدای قدم هام عصبانیش می کرد . برادره هم خوشحال نیست از این که یکی صبح به این زودی مثل شتر هی برود و برگردد . اما خودش هم شتر است برای همین من به غرولند هاش اهمیتی نمی دهم . اما الناز را سعی می کردم دریابم که اغلب فراموش می کردم . چون الناز با یک متر و هشتاد و چهار سانت قدش که حق داشت شتر ترین باشد ، هیچ شتر نبود . الناز چی بود ؟ … ممممم .