۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

« برقصم بر آپارتمان‌های چروک شهر ... » *

هوا ابر است . من خیلی بی جنبه ام . این همه لباسی که پوشیده ام تناسبی با دمای هوا ندارد اما من عاشق لباس های گرمم هستم . این جای شهر را خیلی وقت است ندیده ام . پیاده راه می روم و هوای خوب ِ تمیزِ خلوت جمعهء تهران را نفس می کشم . من این شهر را خوشم می آید . بلد نیستم بنویسمش . تلاش هام برای نوشتنش به کلمات مبتدل ختم می شود . کلمات تکراری ملال آور . نمی نویسمش . نمی سازمش حتی . باهاش ور نمی روم بیخودی . قدمش می زنم . نفسش می کشم .
خوشم می آمد مثل نازگل بودم . خوب بلد است با این شهر کار کند .
نیستم . راه می روم . آن قدر که گرسنه می شوم . و تشنه می شوم . و جیش دارم . این شهر توالت کم دارد . آب خوری هم . احمدی نژاد را می گذاشتند بماند سر جاش هی توالت و آبخوری می ساخت . خدا هم راضی تر بود .
آقاهه می گوید چند تا کوچه بالاتر فست فودی هست . می توانم هم بروم دستشویی ، هم آب بخورم ، هم غذا . این ها را آقاهه نمی گوید . فقط آدرس فست فودی می دهد که از قضا فست فودیِ چرند بد مزه ای هم هست .
روی در تمام فست فودی ها نوشته « به یک کارگر ساده نیازمندیم » . این فست فودی ها خیلی حمالند . شک ندارم مثل خر کار می کشند از کارگرهای ساده شان که همیشه نیازمند کارگر ساده هستند . هیچ کس بیشتر از چند ماه توی این شغل نمی ماند . احتمالا هیچ وقت این کاغذ های پرینت شدهء « به یک کارگر ساده »‌شان را حتی از روی شیشه نمی کنند چون کارگر فعلی شان خواهد رفت به زودی .
توی دوره ای که همهء کاسبی ها دارند جمع می کنند می روند سرمایه شان را یک جای دیگر می گذارند که کم ضرر ده تر باشد این ها بسته نمی شوند . مثل قارچ سبز می شوند . خیلی استعمارگرند .
حالا که این ها را می نویسم توی یک فست فودی ِ حمال نشسته ام و فونت نوشته هام را آن قدر مورچه ای کرده ام که حتی خودم هم نمی توانم بخوانم چون می ترسم آن ها بخوانند و توی غذام تف کنند . چرا نکنند ؟

* عنوان نوشته قسمتی از شعر سارا محمدی اردهالی