۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

یا دویدن ! آن وقت می دویدم . آدم توی دویدن خیال می بافد . عاشق می شود . فارغ می شود . می خندد . عصبانی می شود . اخم می کند . اشک نمی ریزد اما . اشک می جوشد و جاری نمی شود . من باید دونده می شدم .

هفده ساله که بودم می خواستم نویسنده شوم . شاید . درست یادم نیست . من خیلی فکر کردم که آن سال ها که همه می دانستند می خواهند چه کاره شوند ، من سرم گرم کدام کثافت کاری بوده ؟
فکر کردم می خواستم معمار شوم . اما یک مصاحبه از خودم پیدا کردم توی روزنامهء‌ « بهار » که ازم پرسیده اند می خواهم در آینده چه کاره شوم . گفته ام مهندس کامپیوتر . من سال ها جز تایپ کردن کلماتم چیزی از کامپیوتر نمی دانستم . چرا گفتم مهندس کامپیوتر ؟ شاید غافلگیر شدم . شاید انتظار نداشتم کسی این سوال را از من بپرسد . شاید این تنها چیزی بوده که آن لحظه به ذهنم رسیده . آن وقت ها می نوشتم . چرا نگفتم نویسنده ؟
باری ! می خواستم نویسنده شوم . یک روز فهمیدم داستان های من ته ندارد . سر هم ندارد . فقط وسط دارد . با وسط داستان هام چه می توانستم بکنم ؟ فقط می توانستم نویسنده نشوم .
فکر کردم می خواستم وکیل شوم . پس چرا ریاضی خواندم . من تمام این سال ها چه مرگم بوده ؟ 
بچه که بودم می خواستم معلم بشوم . یک مدتی توی « جمعیت دفاع » درس می دادم . اما یک هو دلم نخواست . نمی دانم چرا فکر کردم توی رفتارم یک جور ریاکاریست . خیلی بی شیله پیله نبود . کجاش نبود ؟ نمی دانستم . نرفتم . امروز فکر کردم بروم ؟ هنوز نمی دانستم کجای خنده هام و دلسوزی هام لج در آر بود که خودم بیشتر از همه می دانستم . فرهاد می گفت من قشنگ می خندم . می گفت همیشه بخندم . من اما می دانستم یک جای خنده هام قشنگ نیست که فرهاد نمی دید و نمی فهمید . می گفت مصطفی درسش بهتر شده .

می دانستم می خواهم چه کاره نشوم .
نمی خواستم کارمند باشم . نمی خواستم بازیگر تئاتر باشم یا مورخ . مجری ها با آن لبخندهای ابلهشان کفرم را در می آورند . یا منشی ها با آن کندی ِ بی نهایت شان . هیچ استعدادی توی رقصیدن نداشتم . مکانیکی تحریک کننده بود اما من وسواس دارم . آن همه کثافت را تاب نمی اوردم .
آشپزی ؟ هووم .

اما نمی دانستم می خواهم چه کاره بشوم .
گفتم بودم که ، رمان خوانی اگر شغل بود می رفتم رمان خوان می شدم . خیلی جدی . همین جوری که چین افتاده بود به پیشانیم رمانم را می خواندم . الناز می گفت برم پیشش . می گفتم وای الناز نمی دونی چند تا رمان افتاده رو سرم !
یا اغتشاش . هر روز می رفتم توی خیابان ها و شعار می دادم که رای مان را پس بدهید . یعنی فکر می کنم چه کاری مهم تر از اعتراض وقتی هنوز میر حسین حبس است ؟ دم سازمان ملل یک عده را دیدم که خیلی سبز بودند . یعنی نه که بخواهم اولویت بندی کنم . اما می دانستم دلشان می خواسته جای کوبانی داد بزنند « یا حسین » دلم می خواست بغل شان کنم . از این که هنوز خیابان های تهران را باور دارند . علی را دیدم . داد زدم علی . فقط دست دادیم با هم . پلیس گفت بروم . دیرم هم بود . یک کم این پا و آن پا کردم تا یاشار و اردوان را هم خوب ببینم . می خندیدند . من هم .
ماندم توی ترافیک . دیدم به سخنرانی نمی رسم . توی راه فکر کردم کجا بروم . هیچ جا نبود که بخواهم بروم . هیچ کس نبود که بخواهم ببینمش . می دانستم باید فکر کنم چرا دلم نمی خواهد کسی را ببینم . اما خسته بودم . از چی ؟  فردا بهش فکر می کنم