۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه

تا مِی شود انگور ما

صدای زنه را شنیدم که می گفت : من خاک پای همه شماهام . یعنی این کثافت ترین جمله ای بود که شنیده بودم . وقتی این جمله را می گفت با یک دستش چادرش را نگه داشته بود و با دست دیگرش یک نیم دایره کشید که از مغربش رفت مشرقش . خواست نشان دهد که منظورش از همه شما فقط چند تا مخاطبش نیستند . منظورش همه ماهاست . خاک پا ؟ فقط یک مدیر توی جمهوری اسلامی می تواند این جمله را بگوید . شبیه حراست دانشگاه بود که تذکرشان را با خانومم و عزیزم شروع می کنند . اگر باهاشان چانه بزنی یک جوری بد و بیراه می گویند که لال می شوی . داشت تذکر می داد . نا حق هم نمی گفت . اما با چرند ترین کلمات ممکن . من می رفتم و بر می گشتم و ادامه اش را می شنیدم . یکی از خانوم ها می گفت نمی خواهد پشت سر کسی حرف بزند . اما داشت می زد . داشت با فدای شما ، قربان شما نان یکی را آجر می کرد . خانومه از طرف همکارانش معذرت می خواست چون خاک پای همه ما ها بود . خدمتگزار همهء ماها بود . وظیفه اش بود حرف های ما را گوش دهد . آخ آخ ! یعنی این ادبیات می تواند آدم را دیوانه کند . این جا کثافت پرور است . بگو ترتیب اثر می دهیم . رسیدگی می کنیم . یا هر کوفتی . خاک پا ؟

بعدش رفتم خنزر پنزر ترین خنزر پنزر فروشی دنیا . نه که کاری داشته باشم . اما خوشم می آمد کشش بدهم . لخ لخ . هوا خوب بود . هی این بیل بیلک ها را می گرفتم دستم و خوب بود که کسی نبود بالا سرم که بفرمایید خانوم . چی لازم دارید . چون چیزی لازم نداشتم . مجبور نبودم وانمود کنم دارم سعی می کنم بین آن چرت و پرت ها انتخاب کنم . آخه صندلی ؟ چرا آدم باید دلش بخواهد صندلی آویزان گوشش کند . یا قیچی مثلا ؟ یک شوخی هایی کش پیدا می کند و تمام هم نمی شود . اولش آدم می گوید اِ چه بامزه گوشوارت زیپه مثلا ! بعد چاقو ، قاشق ، چنگال ، دسته بیل . ای بابا .

فکر کردم آخر هفته باران می آید . حالا که این ها را می نویسم هوا ابر است . کسی آن دور و بر نبود این پیشگویی حکیمانه ام را بشنود . این پیش گویی های آب و هوایی را از پدربزرگم به ارث برده ام . نه این جور الکی و الابختکی مثل من . خیلی جدی می گفت سه شنبه صبح میام دنبالتون بریم بیرون ! پدر سه شنبه که مدرسه داریم ! نه ! برف میاد مدرسه ها تعطیل می شه ! حالا آسمان بی لکه ابری ! می گفت تعطیل می شود ! دوشنبه شبش برف شروع می شد . آرام و سنگین و مدرسه تعطیل کن !

باری ! برگشتم خانه . خواهره پرسید چی کار می کنم . گفتم زندگی . گفت نه کلا . گفتم زندگی . نگران بود . این جوری مریض افتاده بودم خانه این همه وقت . گفت چرا هیچ دوستی ندارم ؟ چرا هیچ جا نمی روم ؟ چرا هیچ کس را نمی بینم ؟ گفتم خوبم . همین جا که هستم آرامم . همین بس نیست ؟ پرسید خوشحالی ؟ چه سوال بامزه ای بود . یک کم بهش فکر کردم . دیدم هستم . خوشحالم . شبش ممدرضا گفت چه خوش اخلاق شدم . گفتم آره خوشحالم این روزها . خوشم آمده بود از این کلمه . کسی پرسید چطوری می گویم خوشحالم !