۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه

زندگی از تو شروع می شود . از ساعت پنج بعد از ظهر یکی از شنبه های ابری پاییز ...

و تاریخ نباید بنویسد که کاف را گرفتند و آزادش کردند و بسنده کند به همین چند خط کوتاه . بهتر آن که ننویسد . گم می شوی میان توده ای از آدم هایی که ذره ذره ساختند و من چه بدم می آید از این گم شدگی آدم هایی که هیچ انقلابی و تغییری سهم شان را به تمامی نداد و ارج شان ننهاد .
باید بنویسد او ، بنویسد تو ، کاف کافه های غروب ، کاف شیر نسکافه های کم شکر ، کاف پیاده روی های صبح های زود ِ هنوز آفتاب نزده ، با چشم های مشکیش و موهایی که حالا کوتاه تر است از همیشه ، نشسته توی جمعی که همه چشم ها به دهانش ، ذره ذرهء آزادی کوتاه چند روزه اش را می بلعد . توی سکوتی که سنگینیش تن آدم را و قلبش را می فشارد ، دست می کشد آرام به سرش . مثل پیرمردها که سال ها زندگی و در به دری را گذرانده باشند از سر ، می گوید ؛ « داشتیم زندگیمونو می کردیم ! چی شد یهو ؟ » بی آن که منتظر جوابی باشد . با بهت و ناباوری ، خیره به جایی توی خلا . که خودش جواب مسلم است و اشک ها یواشکی حلقه می زند توی چشم هایی که حالا دیگر نه او را ، که گل های فرش را نگاه می کنند .

تاریخ باید بنویسد تمام این جزئیات غم انگیز زندگی آدم هایی را که هنوز در بندند . باید بنویسد هر روزشان را و هر لحظه شان . به نام کوچک صداشان کند ؛ کاف ، فرزند علیرضا و فاطمه ، فرزند زمستان شصت و یک تهران ، که هنوز جنگ را به یاد دارد ... با خصوصیات اخلاقی خوب و بدشان . این که تنها نامی باشند و از یاد بروند زود ، گم شوند میان اسم های بزرگ انصاف نیست . تاریخ باید یادش باشد که تو، قبل از تمام این روزهای بد ، روزهای امید و نا امیدی ، نشستی روی همین صندلی ، عاشق دختری شدی که موهاش را بافته بود و وقت لبخند ، چشم هاش برق می زد . تو داشتی چیز کیکت را می خوردی و چای . و من این را یادم نمی رود . گیرم که یادم نباشد تو را کدام روزِ پاییز هشتاد و هشت از ما گرفت . بی آن که بدانم چند روز است که نیستی و نخواهی بود بعد از این . اما یادم نمی رود که چه دوست داشتی « هامون » را . چه خطت بد بود و نمی شد خواندش و چه بهتر که خودت می خواندی نوشته هات را با صدایی که عجیب گرم بود و قشنگ . من یادم نمی رود این ذره های کوچکی که تو را ساختند ، فارغ از تمام روزها و تاریخ ها .
تاریخ باید بنویسد تنهایی حالای مادرت را ، بیش از تمام این سال های بی پدری . بنویسد چه موهاش سفید تر شده این روزها و این همه انصاف نیست . این همه بی عدالتی ست که این روزها برای مادرت انگار هزار سال گذشته باشد ، اشک هاش را کسی ندیده باشد ، خنده اش را هم ...

و کاف عزیز تر از جان ! زندگی از تو شروع می شود . از روزی که برگردی ، چای و چیز کیک و دختری که موهاش را بافته بود و عاشقت ماند . از ساعت پنج بعد از ظهر یکی از شنبه های ابری پاییز ...