۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

از سپند امیرسلیمانی تا سیاوش خیرابی


دختره داشت می گفت واقعا داریم تو دنیای چرندی زندگی می کنیم . من داشتم خودم را توی شیشه در مترو نگاه می کردم . چون به نظرم موهام خیلی قشنگ شده بود . موهام شبیه جیم کری توی دامب اند دامبر است . اما توی در مترو دو تا از من بود که شبیه ناتالی پورتمن ِ «‌ لیون » .
یکیش توی نور ایستگاه ها می رفت و یکیش کمرنگ می شد .
دختره داشت می گفت واقعا داریم توی دنیای چرندی زندگی می کنیم . اگر این دیالوگ را توی یک فیلم می شنیدم می گفتم چه مصنوعی ! اما دختره داشت جدی می گفت . برگشتم نگاهش کردم ببینم چه شکلی ست . هیچ شکلی نبود . برگشتم به دوتای خودم توی شیشه . گفت ما تازه خیلی خوشبختیم .
من فکر کردم موهام خیلی قشنگ شده . فکر کردم ایستگاه مصلی خیلی زشت است . و فکر دیگری نکردم .
برگشتم که خانه مامان داشت گریه می کرد . گفتم چی شده . گفت آخه این چه بلایی بود سر دخترای مردم اووردن . گفتم شام چی داریم ؟ من اگر مامان بودم می زدم توی گوشش . مامان ، من نبود . نزد توی گوشم . همین جور گریه کرد و گفت مرغ . دلم نخواست . نشستم پای کامپیوتر و « زوج های بازیگر ایرانی » را گوگل کردم . چون کار دیگری نداشتم و به نتایج جالبی رسیدم .
فرداش هم گریه کرد . گفت شیشهء ماشین را نکشم پایین . گفت روسریم را سرم کنم . گفتم اینا همینو می خوان . که بترسیم . من اگر مامان بودم می زدم توی گوشش . مامان من نبود . نزد توی گوشم . اشک هاش را پاک نکرد . پیاده شد . هوا ابری بود . تاریک بود هنوز آسمان . مامان توی آن خیابان ِ ابری پاییز خیلی غمگین و تنها بود .
فهمیدم ما خیلی بدبختیم که توی این جا زندگی می کنیم . فهمیدم کسی روی صورت من اسید نخواهد پاشید . من شوک شنیدن این خبر هولناک را فراموش خواهم کرد . اما تصویر مامان ِ غمگین ِ مستاصل ِ من که داشت دور می شد تنهایی و چادرش را باد تکان می داد تا آخر دنیا با من و با خیابان های این شهر می ماند . حتی روزی که دیگر نباشم .