۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

خیال را می بافند . توی اتوبوس های پاییز ِ ولیعصر . سرد که شد می پوشند . گرم می شوند ، شب ها که پاهاشان آویزان است از دیوارِ کنار شومینه . شب ها که کتاب می خوانند .

حوصلهء « خیابان بوتیک های خاموش » ِ پاتریک مودیانو را ندارم برای همین صفحه ها را بالا پایین می کنم که بیهوده ترین است . من از این آدم هام که وقتی یکی اسمش می رود توی رسانه ها می خوانمش ؟ بله . احمد محمود را وقتی خواندم که مرده بود . افسوس خوردم . هر چند اگر قبل از مرگش هم می خواندمش نمی توانستم جلوی مرگش را بگیرم . اما دست کم می دانستم توی هوایی نفس می کشم که احمد محمود هم . چه مهم است ؟ هیچ مهم نیست .
دارم سعی می کنم یک قسمت سپانج باب را ببینم که توش مردمِ بیکینی باتم شهر را خالی می کنند چون یک روز توی سال هست که اسمش روز بدون باب اسفنجی ست . اما نمی شود چون سرعتم خیلی مورچه ای ست . خیلی قسمت عجیبی ست . چون مردم شهر بدون اسپانج باب خیلی بهشان خوش می گذرد و دو هفته این تعطیلات را کش می دهند . بیچاره ! اما من نمی توانم ببینم . برای همین صفحه ها را بالا پایین می کنم که بیهوده ترین است . چون فیس بوک ندارم . اینستا گرام ندارم . هیچ کوفتی ندارم . برای همین بالا پایین کردن هام خیلی غیر هدفمند است و به نتیجه ای نمی رسد . مثلا من دیر خبر تجمع را می شنوم . فکر می کنم ساعت دو ست . اگر فیس بوکی چیزی داشتم می دانستم یک است . اما نداشتم . دوست هم نداشتم . تنها و بی کس راه افتادم سمت اغتشاش . توی راه دختره توی اتوبوس گفت چه موهام بهم می آید . من قند توی دلم آب شد . من رفته بودم ته ترین صندلی سمت راست نشسته بودم . ازم عکس می گرفت و می گفت قشنگم . عکس های خودش را نشانم می داد که بگوید خودش هم قشنگ بوده وقتی موهاش کوتاه بوده . من گفتم همین الان هم قشنگ است . که کاملا دروغ نمی گفتم . معمولی بود . دندان هاش کج و کوله بود . که اگر قرار نبود اشاره ای به قشنگیش کنم متوجهش نمی شدم . شاید هم می شدم . از این کج و کوله های توی چشم بود . هی توجه آدم از حرف هاش معطوف می شد به کجی دندان هاش . خیلی پوزیشن اجتماعی ای به خودم گرفته بودم . عکس هاش را می دیدم و اظهار نظر می کردم . ابروهای نازک بهت نمیاد ! آره ! خودم هم دوست ندارم دیگه .
رسیدم سر فاطمی و خیلی بی میل باهاش خداحافظی کردم . دلم می خواست تا آخرین ایستگاه را بروم . از توی شیشه های بزرگ اتوبوس ، پاییز خیابان را ببینم . خیال ببافم . بله عجیب است اما خیال را می بافند .

این اصلا انصاف نبود . من می میرم برای اغتشاش . حالا که فاصلهء این اغتشاش تا آن اغتشاش به دو سال رسیده نباید این همه دیر خبر دار می شدم . یک عالمه پلیس دیدم . تا چشم کار می کرد . من اما باکیم نبود . خیالم را تنم کردم و ولیعصر را پیاده آمدم پایین .