آسمان تهران ابری بود. آسمان چهار آذر نود و هشت. و بوی برف می آمد و از درز پنجره های اتاقم می خزید زیر لحاف و نمی گذاشت بیایم بیرون.
سعی می کنم همان زیر لحاف اخبار را دنبال کنم. فیلتر شکنم از من می خواهد صبور باشم چون گاورمنت، مدرسه، آ اس پی و شرکت تلفن یا یک بابایی که معلوم نیست کی دارد سعی می کند سرورشان را بلاک کند و شاید باید منطقهء بهتری را انتخاب کنم، ندرلند؟ هیچ جا. هیچ جا را انتخاب می کنم و به صدای شهر گوش می کنم. چون آن فیلم ها و عکس هایی که برای دیدنش باید صبور باشم از توان من خارج است.
از صبح، از نه و شانزده دقیقهء صبح غم آرامی با من است. درست وسط خواندن کلمات، بعد از اونچوالی، کتاب را می بندم و به دیوار رو به رو خیره می شوم. بی خبر از دنیا. بی خبر از فیلم هایی که یکی یکی در می آمد. صدای تیر هایی که دور نبود و نشنیده بودیم. خون هایی که ریخته شده بود و ندیده بودیم. و حالا باید می دیدیم. حتی اگر چشم مان را می بستیم. حتی اگر موبایل ها را خاموش می کردیم. حتی اگر خیره به دیوار های رو به رو. همه جا بود و رهایمان نمی کرد.
باید از امروز زندگی را جور دیگری شروع می کردم. اما چه جوری؟