۱۳۹۸ آذر ۱۳, چهارشنبه

و ماه آخر پاییز است.


من در یک خانهء قدیمی در مرکز شهر تهران زندگی می کنم. این جای شهر را تا پیش از این بلد نبودم. دارم یاد می گیرمش. از کوچه که خارج می شوم وسط ترافیک تهرانم. و هیایویی که برایم تازگی دارد. توی شلوغی ها و قطعی اینترنت، بی بهانه و با بهانه می آمدم بیرون تا ببینم این جای شهر چه خبر است. خبری نبود. آدم هایی را می دیدم که شبیه آدم های پیش از این نبودند. چهار پنج تایی ایستاده بودند سر کوچه های خیابان های منتهی به میدان انقلاب و می دانستند شبیه ما نیستند. و عین خیال شان نبود. ما نیز. 
خیابان ها کم کم از حضورشان خالی شد. اینترنت وصل شده بود و هر روز آمار کشته شده ها بالا می رفت. همه چیز هولناک تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردیم
بعد از آن، نرسیده به میدان انقلاب، راهم را کج می کردم به سمت شمال. هر چه بالا تر. هر چه دورتر. 

شب ها از پنجرهء اتاقم هواپیماهایی را می بینم که کمی بعد تر فرود خواهند آمد. دیدن شان دلتنگم می کند، بی دلیل. 
برای شروع دوباره، همین اتاقی که روی تختش خوابیده ام و به آسمان ابریش نگاه می کنم کافیست. 
شب بخیر