۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

مثلا همین حالا داشت آی فیلم در پناه تو نشان می داد . حیف .

چیزی که حقیقتا دلم می خواست این بود که بروم آشپزخانه و کنسرو ذرت را باز کنم و بریزم توی بخار پز و همین جوری که ذرت داشت آرام بخار پزیده می شد ، به گرجستان فکر کنم و به لباس هایی که خواهم پوشید ، شب هایی که خواهم رقصید ، شراب هایی که خواهم نوشید ، کتاب هایی که اول صبح پیش از بیدار شدن شهر خواهم خواند . مثلا . هر چی . 
من وقت سفر بی خواب می شوم . شب ها دیر می خوابم . بعد از آخرین نفر که به خواب برود . صبح ها زود بیدار می شوم . پیش از آن اولین نفر که بیدار شود . هیجان زده ام و هی خیابان ها را بالا و پایین می کنم تا صبح از راه برسد . 
چیزی که دلم می خواست این بود که سس و آبلیمو را بریزم روی ذرت های بخار پزیده و یک سریال سبک نگاه کنم تا بی ان که مهم باشد دارد چه اتفاقی می افتد و همین جوری که صدای خندهء مثل کفتار بیننده ها به گوش می رسد خیالم را ادامه بدهم تا آن جا که کلن بروم و بشوم قسمتی از آن شهرهای زیبا و زندگی های آرام ِ بدون انتخابات پیش رو ، زندگیِ  به تخمم . 
اما مامان داشت گریه می کرد و من معذب بودم بروم توی آشپزخانه . معذب بودم بروم بگوید گریه نکند . چرا نکند ؟ 
 صدای فین فینش را از پشت در بسته می شنیدم و نامی مرده بود و اهواز داشت خاک بالا می آورد و من روی مبل کتاب می خواندم و پاهام را می فشردم به مبل که کمی از قدِ پاهای من کوچکتر بود . نه خیلی . آن قدر که تکلیفم را نمی دانستم . می شد پاهایم را دراز کنم و به این فکر کنم دلم ذرت می خواهد . اما نه کاملا . یک قسمتی از پام ، آن تهش جا نداشت .