۱۳۹۶ فروردین ۱۱, جمعه

آه درختان سر بریدهء خیابان ولیعصر !

بهش گفتم که دارم اپلای می کنم که بروم . گفت چرا ؟ گفتم خسته شدم و حقیقتا خسته بودم . از کار نه . من آدم نق نقویی نیستم . کار زیاد خسته ام نمی کند . بی پولی خسته ام نمی کند . حتی درخت های سر بریده خیابان ولیعصر ! اما انتخابات ریاست جمهوری ، خواهش می کنم رای بدهید در حالیکه چی از این واضح تر که باید رای داد ؟ خسته ام می کرد . 
و تا انتخابات چیزی نمانده بود . دلم می خواست زمان انتخابات جایی کیلومتر ها دورتر از خیابان بلند ولیعصر باشم . بعدش چی ؟ بعدش کجا ؟ حتی هنوز نمی دانستم قرار است چی کاره بشوم وکجا زندگی کنم و مگر نه این که آدم ها توی سی و یک سالگی دیگر زن دارند و بچه دارند و پول دارند و سفرهای نوروزی می روند ارمنستان کنسرت ابی ؟ پس زن و بچه و اداره و ابی ِ من کجای این دنیا بودند ؟ 
گفت مگر دنبال می کنی ؟ چی را دنبال می کنم ؟ مگر گیمز آو ترون بود که دنبالش کنم  یا نکنم ؟ این که کی رییس جمهور آدم می شود چیزی بود که باید دنبال می کردم یا نمی کردم ؟ 
این پسره یک روزی کراش من بود ، اما تا بیایم عاشقش شوم با دوست پسر سابقم دوست شده بودم و نشده بود خیلی بهش بپردازم و بفهمم این همه احمق است . چون درگیر حماقت های بی انتهای یکی دیگر شده بودم . 
حالا هم ساعت یازده بود و من تنها چیزی که دلم می خواست این بود که حالا که زن و بچه و اداره و ابی ندارم ، راننده داشتم تا من را می رساند خانه . اما نداشتم . یک پراید مشکی ِ خستهء کثیف داشتم که توی پارکینگ بود و یک جوری بود که انگار چند ماه است همان جا پارک شده و قسمتی از پارکینگ شمارهء سی و هشت طبقهء چهار است . باید خودم تا خانه می بردمش . 
در جواب سوالش چی گفتم ؟ یادم نیست .