۱۳۹۶ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

ای غزالی که نمی شناسمت .

گفت یک دوست مشترک هم داریم . غزال . گفتم همان که خیلی قشنگ است ؟ تعریف دیگری از غزال نداشتم . کم هم دیگر را دیده بودیم و کم با هم صحبت کرده بودیم . اما قشنگ بود و توی همان کم هم قشنگیش به چشم می آمد . شبیه آدری هپبورن بود . اغراق نمی کنم . شبیهش بود و این شباهت بر کسی پوشیده نبود . البته حالا که این همه به وضوح نوشته ام اگر ببینیدش می گویید وا ! این که شبیش نیست . اگر نمی نوشتم خودتان می فهمیدید و به یکی دیگر می گفتید و آن یکی دیگر می گفت وا این که شبیش نیست . آن یکی دیگر باید خودش می فهمید و به یکی دیگر می گفت و الی آخر . بعله هر کس باید خودش بفهمد . 
مهربان بود . اما این چیزی نبود که با کم دیدنش و کم شناختنش فهمیده باشم . این را از ظاهرش می گویم . قیافه اش قشنگ ِ بدجنسی نبود . قشنگ مهربانی بود . چون قشنگ بود می گویم مهربان بود ؟ یعنی اگر زشت بود این را نمی گفتم ؟ یعنی بیچاره زشت ها ؟ 
آره خوب ! بیچاره زشت ها اما قضاوتم ربطی به قشنگی یا زشتی غزال نداشت . بعضی ها لبخند مهربانی دارند و غزال از آن دسته آدم ها بود . تصور این که دارد بد اخلاقی می کند برایم سخت است . تصور این که نمی گذارد کسی از رژ لبش استفاده کند . یا دامنش را بپوشد. یا هر چی . 
گفتم همان که خیلی قشنگ است ؟ گفت آره . بعد دیگر نمی دانستم باید چه بگویم . لابد گفته ام چه خوب . یا هر چی . دعوت شان کردم به نشستن و رفتم لبخند به لب ایستادم جلوی کانتر .
این تمام معاشرت من با آدم های آشنایی ست که به کافه سر می زنند . بعدش آن ها با هم معاشرت می کنند و قهوه می نوشند و من به این فکر می کنم که دوست داشتم آن قدر زیبا بودم که اگر کسی هیچ من را نمی شناخت همین جوری درباره ام می پرسید ؟ همان که خیلی قشنگ است ؟ 
آره . دوست داشتم یک کم از معمولی ِ بیمزه ای که هستم فراتر بودم . جالب تر بودم . بامزه تر بودم . قشنگ تر بودم . با هوش تر . نه خیلی . همان قدر که به چشم بیایم . 
شاید هم خیلی . چون یک کم به چشم نمی آید . همه یک کم قشنگند به هر حال . جز زشت ها . 

بعد مهدی از آن دور برایم ادا در آورد و من الکی خندیدم . چون نمی فهمیدم دارد چه ادایی در می آورد . عینک نزده بودم و هیچ وقت هم نمی خواستم بزنم . دوست نداشتم کسی فقط من را این جوری بشناسد . همون عینکیه ؟ پووف . نه همون هیچیه !