۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

اصلا زندگی از اول تا آخرش رقت انگیز است . حتی وقتی انگار نیست .

فیلمش را که دیدم گفتم این جا جهنمه . واقعا و از ته دل گفتم . هیچ کلمهء کوفتی دیگری غیر از این به ذهنم نمی رسید . جهنم اگر این شکلی نیست ، این صورت های معصوم در حال جان دادن ، این آبی که این جور با فشار می پاشد روی پیکر های در حال مرگ ، پس چه شکلی ست ؟ 
چیزی که دلم می خواست این بود که قرار بود بروم دانشگاه ، توی سرمای اول صبحِ اولین روزهای بهار کسانی را ببینم که این فیلم ها قلب شان را جریحه دار کرده ، که عصبانی اند . یعنی کار بشار اسد است ؟ الان چه وقتش بود ؟ کار مخالفان اسد است ؟ که چهرهء اسد را خدشه دار کنند ؟ خدشه دار نیست به اندازهء کافی ؟ به چه قیمتی ؟ 
اما قرار نیست بروم دانشگاه . قرار است بروم سر کار و به مشتری هایی که قلب شان جریحه دار نیست ، منو بدهم . 
حقیقتا احساس خرفت بودن و بی سوادی می کنم . 
یک شب توی یکی از مهمانی هایی که رفته بودم ، آن جاش که مهمانی آرام می شود و یکی سازش را در می آورد که دلنگ دولونگ کند یا هر کس که هنرنمایی بلد است هنرش را رو می کند ، صاحبخانه تصمیم گرفت فیلم های سفرش را نشان بدهد . وسط یکی از فیلم ها چند تا از زنان محلی را نشان داد و با خنده گفت انقدر گرسنه بودند که بیسکوییت گرجی هایی را که بهشان داده بودند را بلعیده اند . مسخره نمی کرد . صرفا این جمله را شبیه باقی جمله هایش گفته بود . با همان خندهء هنوز یک کم مست . اما چطور نمی فهمید این جمله خیلی خیلی غم انگیز است ؟ این که ما نشسته ایم این جا و هنوز یک کم مست ، تصاویر روی دیوار را می بینیم که توش سه تا آدم خیلی گرسنه اند ، خیلی خیلی غم انگیز است . 
نخواستم باقیش را ببینم . آمدم پایین و یک کم گریه هم کردم . لابد . چون کسی نبود و می شد یک کم تنها بود . این چیزی ست که یادم مانده . نغمه آمد پایین و پرسید چی شده . چی باید می گفتم ؟ که دلم برای آن زن ها سوخته بود ؟ وقتی دلسوزی من برای ان ها همان قدر رقت انگیز بود که جمله هایی که کاوه بعد از دیدن آن سه تا زنِ توی فیلم گفته بود . گفتم جای من این جا نیست . بین این آدما ! وقتی گفتم فهمیدم مرگم همین بوده . 
شب ترش وقتی شریعتی را می آمدم بالا و سعی می کردم سرعتم بیشتر از حد مجاز نباشد ، فکر می کردم پس جای من کجاست ؟ 

حالا ، صبح چهارشنبهء شانزدهم فروردین که باید دنیا به آخر می رسید و نرسیده بود ، فهمیدم تنها جایی که دلم می خواست باشم ، اتوبوبس دانشگاه بود . جایی که بشود این غم و حقارتِ هیچ کاری از دستم بر نمی آید را با کسی شریک شوم .