۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

آن جاش که میان درخت های میرداماد نورانی ست .

شبش که بر می گشتم خانه ، خیابان ها خلوت بود و آدم باورش نمی شد این جا همان خیابانی ست که ترافیکش آدم را کلافه می کند . که از سر تا تهش هی چرت می زنم و تفم می ریزد روی شالم و پول راننده را که می دهم و از ماشین که پیاده می شوم چشم هام پف کرده اند و سردم شده . 
حالا ، ساعت یک ربع به یازده شب ، سر تا تهش را توی دو دقیقه و بیست ثانیه می راندم و پشت چراغ قرمزش هشتاد و سه ثانیه صبر می کردم و خسته ، خیلی خیلی خسته ، یک جوری که از آن خسته تر و له تر نمی شد باشم ، به آهنگ های به غایت بد رادیو آوا گوش می دادم . باورم نمی شد این حجم آهنگ بدی را که تولید شده بود . میلیون ها آهنگ بد . میان آهنگ ها یک مجری که صدای نچسبی هم داشت ، جملات به دردنخوری می گفت . عظمت باید در نگاه تو باشد و فلان . جملاتی از این دست . بی استفاده . مثل توان سه عدد هشت مثلا . به چه کار می آمد ؟ هیچی . این جملات را هم با صدای نچسب مجری قسمت شبانهء رادیو آوا می شنیدم و می دانستم هیچ به کارم نمی آیند . یعنی منی که این همه کتاب خوانده ام ، اگر اینم که اینم ، این همه چرند ، یعنی تمام آن کتاب ها و جمله ها، هیچ فرقی با لیمیت هایی که تو انتگرال یاد گرفته ام نداشته . این از من . اگر هنوز دارم به خواندنم ادامه می دهم برای این است که جاش باید چی کار کنم ؟ 
و هیچ صدایی به درد آن جملات نمی خورد جز همان صدای نچسب مجری قسمت شبانهء رادیو آوا . 
و این تصویری بود که سال ها بعد ، از خود این شب هایم به خاطر می آوردم . تمام روز ها را فراموش می کردم ، تمام خستگی ها و تصمیم هایی که من را رسانده بود به خود سال ها بعدم و تنها همین شب ها را به خاطر می آوردم . از کجا مطمئن بودم ؟ 
خاطره خیلی چیز عجیبی ست . مثلا من سال ها عاشق کسی بودم که عکسی ازش ندارم و حالا تصویرش را هم به سختی به خاطر می آورم .
خوب یادم هست یک زمانی همهء لحظه های با هم بودن مان را به خاطر داشتم . تمام جملاتش را به وضوح . رنگ چشم هایش ، لباس هایی که می پوشید ، همه را به خاطر داشتم و هر خیابانی او را به یادم می آورد و من از دنیا فقط یک روز ، یک نصفه روز می خواستم که بهش فکر نکنم . فقط چند ساعت حضورش دست از سرم بر دارد ! خواهش می کنم ! 
و حالا تصویرش را هم به سختی به خاطر می آوردم . یعنی وقتی می خواستم فکر کنم چه شکلی بوده باید یک کم تمر کز می کردم . باید اجزای صورتش را جمع می کردم تا شکل می گرفت . کی از خاطرم رفت ؟ کی تمام شد ؟ 

ما خیلی با هم بد بودیم ، خیلی . این چیزی ست که به خاطر می آوردم و اصلا یادم نمی آید چرا عاشقش بودم . چه جوری عاشقش بودم . فقط یک تصویر گنگ و مبهمی از خود آن سال هایم به خاطر می آورم که خیلی خسته و تنها و طرد شده دارم خیابان ها را راه می روم . آره ! تنها چیزی که به یاد دارم این است که خیلی راه می رفتم . خیلی . ولی به چی فکر می کردم ؟ هیچ یادم نیست .