۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

حتی برای پایان

بابا گفت تو چرا انقدر امروز ساکتی . سه بار گفت ، چهار بار گفت . با صدای یکنواخت . منتظر بودم گربه به حرف بیاید و جوابش را بدهد . که مثلا امروز حوصله ندارد . اعصاب ندارد . هر چی . انقدر که بابا جدی و منطقی داشت می پرسید . بعد ادامه داد . بقیه اش را به مامان گفت . این که رفته خرید و چیزی که می خواسته را پیدا نکرده . با همان لحن . نه انگار مخاطبش عوض شده بود . موقع حرف زدن با گربه صداش را موش موشی نمی کرد . 
من نشسته بودم توی اتاق ، زیر پنجره . آسمان داشت کم کم ابر می شد و صدای مبهم مامان و بابا را از پشت در بسته می شنیدم و فکر می کردم باید هفتهء دیگر دوباره بروم کونگ فو . وقتی خواهره امد ایران کونگ فو رفتنم را قطع کردم . اپیلاسیون رفتنم را هم قطع کردم . دیگر نرفتم زبان بخوانم و یک ماه بودنش را به غایت لش کردم که خیلی خوب و آرام و قشنگ بود و این لش بودگی با من ماند تا صبح چهارشنبهء بیست و هفت بهمن که فکر کردم خوب چی ؟ تا کی ؟ حالا لش کردنم با یک عذاب وجدانی همراه بود که از لذتش می کاست . آدم باید بی دغدغه لش کند . لش کردن با دغدغه سرطان می آورد . 
و فقط این نبود . دویدن تنها چیزی بود که آدم را از لش کردگی و از عذاب وجدان و از مرگ لوسی و مرگ نامی و پلاسکو و ترامپ و حصر می رهاند . 
بر خلاف تصورم کونگ فو تشکیل نمی شد از یک سری حرکات آرام و زیبا و متفکر و استاد چانگ چی و فلان . بلکه ما قبل از شروعِ یک سری حرکات آرام و زیبا و چانگ چی باید چهل دقیقه می دویدیم و صد تا دراز نشست می رفتیم و صد تا پاهای مان را می بردیم هوا و می آوردیم پایین و از عدد چهل و هشت انگار یک وزنه به پایت بسته اند از زور سختی و سنگینی ، سعی می کردیم دور از نگاه مربی دو تا یکی پای مان را ببریم بالا ، اما همه جا آینه بود و چوب مربی پای مان را می برد بالا . بعد که از بوی عرق داشتیم خفه می شدیم و از گرفتگی عضلات پا داشتیم می مردیم چند تا حرکت آرام و زیبا و متفکری انجام می دادیم و با بوی گند می رفتیم سر کار و چی میل دارید و باقی داستان . 

دویدن و عرق ریختن و گرفتگی عضلات پا . این چیزی بود که برای شروع بهش نیاز داشتم .