۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

آهای محمد مختاری ، ساکن نارمک !

می روم صفحهء فیسبوک محمد مختاری که می دانم شهید شده . خوب چرا ؟ همیشه از هر چیزی که من را یاد اتفاق های بد بیندازد فرار می کنم . فکر می کنم لوسی جایی توی کوچه های کرشت دارد بازی می کند . فکر می کنم نامی دارد تلویزیون تماشا می کند . پلاسکو فرونریخته ، پابرجاست ، شاهی نرفته ، شاهی نیامده . 
و ما یک خط بزرگِ بی انتهاییم و آزادی از این جا که ایستاده ایم پیداست و هیچ کس داد نمی زند « ندا نترس ! ندا بمون ! » 
باید صفحهء محمد مختاری را ببندم . با این همه یک کم بالا پایینش می کنم . خیلی غریب است که محمد مختاری توی این صفحه این همه زنده ست و طرفدار بارسلوناست .   
محمد مختاری ، با صد و پنجاه و پنج تا دوست ، که عکس پروفایلش را به بیست و پنج بهمن ، همه با هم تغییر داده . که نوشته : بر اساس اصل بیست و هفت قانون اساسی برای راهپیمایی نیازی به مجوز نیست . کدام قانون وقتی تو ، توی بیست و یک ساله ، بیست و پنج بهمن با رویای خیابان های مصر ، از خانه رفتی و دیگر بر نگشتی ؟ 
یک جایی ولنتاین را تبریک گفته . توی یکی از عکس هایش کوچک است و لخت ایستاده کنار ساحل « این منم » 
یک جاییش نوشته : خدایا ایستاده مردن را نصبیم کن که از نشسته زیستن در زلت خسته ام ! و اگر زنده بود برایش می نوشتم ذلت نه زلت ! اما نیست . ایستاده مرده . با زلت یا ذلت یا هر چی نزیسته . 

مثل نامی که مرده ، مثل لوسی که مرده ، پلاسکو که فروریخته ، ندا که ترسیده .