بعد همین جوری که بوق آزاد را می شنیدم پیچیدم توی کوچه تا صدای ماشین ها مانع شنیدنم نشود. جلوی ساختمانی ایستاده بودم که نه سال پیش، ما را با چشم بند انداخته بودند توش و بازجویی مان کرده بودند . آن روز چشم بند داشتیم و من ندیده بودم ساختمان چه شکلی ست. حالا که ساختمان را می بینم با مرمر سفیدش و موتورهایی که جلوش پارک شده اند، از دور داد می زند که یک جای کارش می لنگد. نکبت ازش می بارد. خانومه گوشی را برداشت و گذاشت چند دقیقه ای معطل بمانم و می شنیدم که چند نفر دارند با تلفن حرف می زنند. راه می رفتم جلوی ساختمانی که دیگر حسی نسبت بهش نداشتم. یعنی همان حسی را نسبت بهش داشتم که به تمام خیابان ها و کافه های شهر داشتم و به آسفالت خیابان ها و به کوچه های فرعی و به همه جا. نکبت از همه جای شهر می بارید و باید رفت که رفت. این از من. کجا؟ خانومه جوابم را داد و نگذاشت فکر کنم به کجا . گفتم من برای ساعت چهار وقت لیزر دارم و می خواهم وقتم را کنسل کنم و چهارشنبه بیایم. توی اس ام اسی که برایم آمده بود نوشته بود به هیچ عنوان وقتم را جا به جا نمی کنند. اما چه جوری می خواستند از خیر آن همه پول بگذرند؟ چه جوری می خواستند مجبورم کنند ساعت چهار امروز بروم آن جا؟ احمق ها!
گفت باشه و گوشی را گذاشت. حتی نخواست بهانه ام را برای جا به جایی بشنود. من دیرم شده بود و باید می رفتم کلاس و وقت نداشتم فکر کنم به کجا. بعدش هم خسته بودم. و هوا سرد بود و آن قدر آلوده بود که چشم چشم را نمی دید.