۱۳۹۶ آذر ۱۱, شنبه

حالا که داشتم می رفتم «‌ سیاسنگ » چی؟

به ساعت نگاه کردم و دیدم عقربهء کوچک از یک گذشته و عقربهء ثانیه شمار دارد از یک می گذرد و ندیدم عقربهء بزرگ کجاست. چون فکر کردم چه اهمیتی دارد ساعت چند است؟ من داشتم تصمیم های بزرگ می گرفتم و وقت تصمیم های بزرگ باید راه بروم و باید بدانم ساعت چندِ چند شنبهء چندم سال است. که بعد بگویم شد یا نشد یا چی؟ 
نمی شد بلند شوم چون منتظر بودیم برگه های امتحانی از راه برسند و همه چیز خیلی مهر و موم شده و جدی بود. آخر این امتحان تکلیف زندگی ما را مشخص می کرد. مسخره ها! 
امتحان زودتر از آن چه انتظارش را داشتم تمام شد چون عجله داشتم راه بروم و تصمیم های بزرگم را توی نمی دانم ساعت چندِ چندم ماه فلان بگیرم. من آن وقت ها که همه از تهران بدشان می آمد تهران را دوست داشتم. چون هیچ وقت شهری نداشتم که مال خودم باشد و وقتی سرانجام از اتوبوس پیاده شدیم و چمدان های مان را گذاشتیم زمین و داد زدیم تاکسی ! تصمیم گرفته بودم این شهر را به عنوان شهرم انتخاب کنم و باید که دوستش می داشتم . با تمام ترافیکش. بعد جنبش تهران شهر قشنگیه راه افتاد و مجبور شدم تهران را دوست نداشته باشم. چون من با این همه کتابی که خوانده ام و شعوری که فلان باید چیزی شبیه همه باشم؟ البته که نه! 
و ماندم این وسط. عده ای بودند که به تهران بد و بیراه می گفتند و عده ای سعی می کردند قشنگی های تهران را. از شلوغی و کثافت میدان هفت تیر جان سالم به در ببری، گشت ارشاد رو به روی مسجد الجواد را رد کنی، خودت را برسانی به کافهء فلان که لاته بخوری پانزده هزارتومان. بعله تهران شهر قشنگی ست! 

بعد فکر کردم شاید باید قیدش را بزنم. من چهار سال بود که درگیر تهران نبودم و درگیر کرشت بودم. می شد کرشت را به عنوان شهرم انتخاب کنم و فکر کنم که دوستش داشته باشم یا نه یا چی؟ و بگذارم آن ها از کافه های بیمزهء تهران عکس بگیرند و بگذارند توی ایستاگرام. این شهر بی تو یا با تو من را حبس نمی شد. کلن نه این شهر را دوست داشتم و نه جایی توی این شهر کسی منتظرم بود و نه هیچ. از تقویم سایت تقویم آی آر دیدم چند شنبهء چندم ماه است و تصمیمم را گرفتم. ساعت دوازده و پنجاه و سه دقیقهء شبِ نه آذر نود و شش، اتوبوس بعدی جایی حوالی پاریس نگه می داشت و من چمدانم را توی خیابان های پاریس روی زمین می گذاشتم.