۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

هر جور هم حساب می کردم هفتصد هزار تومان از پانصد و سی هزار تومان بیشتر بود.

صبح چهارشنبه، تهران به غایت کثیف و خاکستری و زشت بود. خواهره رفته بود. سرما خورده بودم و خوابیده بودم. با نالهء سرماخوردگی و اندوه رفتنش. 
بیدار که شدم تنها یک ساعت گذشته بود و من نمی دانستم با بیست و سه ساعت باقی مانده چه کنم. 
خوشحال بودم که کارمند نیستم و قرار نیست مقنعه مشکی و مانتو سرمه ای بپوشم و با کفش های سیاهِ راحت زنانه ای که از حراج سال پیش منگو خریده ام بروم سر کار. هر چند امروز تعطیل بود و چون کارمند بانک یا وزارت خانه نبودم از تعطیلی چهارشنبه خوشحال نمی شدم. من را فقط تعطیلی های یکشنبه و سه شنبه خوشحال می کرد. تنها روزهایی بود که باید می رفتم سر کار و چهارده ساعت به مشتری ها لبخند می زدم و برای شان اسموتی درست می کردم، بدون مقنعهء سیاه و مانتو سرمه ای. با کفش های کتانی. بدون بیمه و حقوق و مزایا. حقوقم از حقوق مصوب وزارت کار برای یک کارگر ساده کمتر بود و مقنعه پوشیدن چه اشکالی داشت که یک بار نکردی؟ 
با این همه ذهنم را خیلی درگیرش نمی کنم. چون من قرار نیست پیر و بیمارستانی شوم و بیمهء تامین اجتماعی، با بدبختی و بدو بدو و از این اتاق امضاء بگیر، بده آقای فلانی مهر بزند، صد و هفتاد تومان از هفتصد تومان خرجی را که بابت سونوگرافی شکم و فلان کرده ام پسم بدهد. قرار است چی بشوم؟ این چیزی ست که خودم هم نمی دانم. با این که سن و سالی ازم گذشته و هر چند هنوز به نظر خیلی جوانم و اصلا بهم نمی آید که سی و دو سالم باشد، اما پایم به بیمارستان باز شده و وقتی پای آدم به یک جایی باز شود دیگر نمی شود جلوش را گرفت، اما هنوز نمی دانم هفتصد تومان پول سونوگرافی و عکس و فلان را کی قرار است بدهد؟ 
حقیقتا نمی خواستم بیست و سه ساعت باقی مانده را به بیمهء درمانی ام فکر کنم. نشستم پشت میز. فیس بوکم را باز کردم. میدان و بی بی سی را آنفالو کردم چون چه کاری از دستم برای یمنی ها بر می آمد؟ 

صبحانه خوردم و ساعت یک و سی هشت دقیقهء ظهر، تمام محتویات معده ام را بالا اوردم.