۱۳۹۶ آذر ۲۱, سه‌شنبه

از دفتر مشق تازه ام

صبح پنجشنبه اما این شکلی نبود. کثیف و خاکستری بود. زشت نبود. ابری بود. معلوم بود قرار است باران بیاید. بیدار که شدم ساعت ده بود و من باید می رفتم دنبال سپیده و این که باید می رفتم دنبال سپیده یعنی لازم نبود فکر کنم با بیست و سه ساعت باقی مانده چه کنم. ساعت های زیادی به گپ زدن می گذشت. 
من همیشه وقت هایی که خیلی خسته و درمانده بودم، می دانستم باید از کجا شروع کنم. به خودم اجازه می دادم کمی ناله کنم، کمی گریه کنم، بی هدف بنشینم روی سرامیک های گرم کنار بخاری و آه های پیرزنی بکشم، یا حتی مثل آنیان « نیکولا کوچولو » از عصبانیت روی زمین غلت بزنم، بعدش می دانستم شروعم کجاست. بلند می شدم، لباس هایم را می تکاندم، و می ایستادم روی جایی که باید شروع می کردم. 
اما حالا نقطهء شروع نداشتم. از فردا، از سوله، از کافه، از تردمیل طبقهء سوم . هیچ کدام شروعِ من نبودند. تکرارهای بیمزهء ملال آوری بودند که تمام نمی شدند. کش می آمدند. برای همین زنگ زدم به سپیده و گفتم ده دقیقه دیر می رسم. رسیدم به اولین کتابفروشی سر راه. که خوب خیلی دور نبود. سر کوچه مان کتابفروشی بود. من ماهی یک بار می رفتم آن جا و میان کتابها پرسه می زدم و از فروشنده هایی که قدم به قدم همراهی ام می کردند می پرسیدم به فروشنده نیاز ندارند و آن ها لبخند می زدند و می گفتند فعلا که نه! پس کی دیوثا؟ شما که هر سه ماه یکبار فروشنده های تان را عوض می کنید . بعد بی هدف به پرسه زدنم ادامه می دادم و بی ان که کتابی بخرم می آمدم بیرون. من باید پنج ساعت توی کافه کار می کردم تا یک کتاب بخرم و خوب چرا؟ 
رسیدم به اولین کتابفروشی سر راه و قبل از این که از ماشین پیاده شوم به دست هایم نگاه کردم که بسیار پیر و خشک و خسته بودند. این عادت من است. به دست هایم نگاه می کنم و به هیچی فکر می کنم. مثل وقتی که آدم به ساعتش نگاه می کند و نمی بیند ساعت چند است.
بی آن که به لبخند فروشنده های جدید کتابفروشی که تازه استخدام شده بودند و حق من را خورده بودند و کوفتشان بشود، وقعی بنهم، از اولین قفسهء دفترها، یک دفتر مشق خط دار با جلد مشکی براق برداشتم. بعد میان پونز ها و سوزن ها پلکیدم و فکر کردم باید یک ساعت و نیم کارم را بدهم پونز بخرم؟ نچ. 

پول دفتر جلد مشکی ام را دادم. نشستم توی ماشین و کمی نگاهش کردم. این جا جایی بود که باید شروع می کردم. ساعت از دوازده گذشته بود و کمتر از ده دقیقهء دیگر باید می رسیدم به چهار راه پاسداران.