اول از همه سه تا قلم مو برداشتم. می خواهم روی دیوار های تازه، کوه فوجیِ قرمز هوکوسای را بکشم. چون کوه فوجی به غایت زیباست و چون چهارده هزار تو مان و سی هزار تومان را خوانده بودم هزار و چهارصد تومان و سه هزار تومان و فکر می کردم خیلی برد کرده ام. این را نه توی فروشگاه که سه ساعت و نیم بعد، وقتی لم داده ام جلوی تلویزیون و سعی می کنم لیست خرید را بخوانم می فهمم. زکی!
و چیز های دیگری خریدم که رقم شان را درست دیده بودم. یک چیزی را چون دو هزار تومان گران بوده با یک برند دیگر عوض کردم. خیلی زبل و حساب شده خرید کردم. یعنی فکر می کردم دارم خیلی زبل و حساب شده خرید می کنم. تا جلوی تلویزیون که قیمت قلم مو ها را دیدم.
تمام همت را حرف زدم. آه کشیدم. غر زدم. حتی بامزگی کردم و خندیدم و مامان همراهی ام نکرد. چون خواب بود و من نفهمیده بودم. ورودی همت به ونک فهمیدم. چون داشتم تصمیم می گرفتم ترافیک همت را ادامه بدهم یا از ونک بروم یا چی؟ اگر آن طرف هم به همین شدت ترافیک باشد چی؟ از مامان پرسیدم چون می خواستم یکی را توی تصمیمم شریک کنم که اگر اشتباه شد بتوانم سر یکی دیگر غر بزنم. بعله! من آدمی هستم که همیشه تقصیر هایم را گردن دیگران می اندازم. این چیزی ست که حالا از خاطرتان گذشت. اما این جوری ها هم نیست. من اتفاقا آدم خود سرکوب کن خاک بر سری بیش نیستم. اما حالا حقیقتا خسته تر از آنم که بخواهم تقصیر ترافیک را هم گردن بگیرم. « از ونک برم؟ » مامان جواب نمی دهد چون خواب است و اگر ترافیکی به کار باشد مقصر خودم هستم و هیچ کس نیست.
هوا تمیز باران دیروزست. ترافیک نیست و من با سرعت نسبتا ثابتی می رانم. مامان خواب ست و گردنش کجکی افتاده روی سینه اش. سعی می کنم گردنش را برگردانم سر جاش که نمی شود. ادامه نمی دهم چون نمی خواهم تصادف کنم. وقتی می رسم خانه توی دفترم می نویسم تلینگ استوری … برای شروع.