۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

و اگر ورزشکار بودم، در برابر یک ورزشکار اسراییلی بازی نمی کردم. من هم مثل آیت الله خمینی فکر می کنم اسراییل باید از صفحهء روزگار محو شود. مثل بساط استند آپ کمدی های رامبد جوان. والسلام.


صبح با مسیج الناز بیدار شدم. نوشته بود که توی مرحلهء اول رزیدنسی قبول شده و حالا مانده تا از بین ده نفر قبول شود یا نشود. نوشتم امیدوارم قبول شود. و فکر نکردم که الناز شهرزاد را نمی بیند چون پولش از راه فلان آمده و از آن طرف با رسول اف کار می کند. زندگی ماها شده پر از تناقض. نمی شود شریف زندگی کرد. شریف ِ شریف. می شود مبارزه های کوچکِ دلبخواهی را انجام داد. من شهرزاد می بینم. با رسول اف کار نمی کنم. از یاس خرید نمی کنم. فیلم های مبتذل می بینم. اگر مجبور باشم جایی مقنعه سرم کنم قیدش را می زنم و امیدوارم اگر بساط ظلم برچیده هم نشد، بساط رامبد جوان و قالیباف برچیده شود . آمین. 
اما پشت تمام این ها آرمان خواهی نیست. یک کارهایی را حال می کنم انجام می دهم و یک کارهایی را نه. خیلی دنبال دلیل منطقی نمی گردم. حال نمی کنم کافیست. فکر نمی کنم اگر کسی با رسول اف کار کرد حتما آدم فلانی ست. فقط وقتی سپیده گفت کوشک رزیدنسی گذاشته مطمئن بودم که توش شرکت نمی کنم. وقتی برگشتم بابا قسمت سوم شهرزاد را خریده بود و ازم خواست بگذارم تا با هم ببینیم. حوصله نداشتم . خسته بودم و عرقی بودم و دلم می خواست زودتر به تختم برسم. با این همه گذاشتم تا ببینیم. چون دوست دارم با هم تلویزیون ببینیم. این کاری ست که سه تایی انجامش می دهیم و به خاطرش می شود بازی بد رضا کیانیان را هم تحمل کرد. 
اصلا نمی دانم چرا باید شهرزاد را ندید. می توانم یک سری به صفحهء فتوره چی بزنم و دلایلش را بخوانم و تصمیم بگیرم. اما هیچ چیز من را به اندازهء ادبیات فتوره چی کلافه نمی کند. غربتی و بی ادب . من هر چیزی را می توانم تحمل کنم. حتی کار با رسول اف. حتی پسر عارف. اما خواندن ادبیاتِ سخیف را نه. این چیزی ست که نادر فتوره چی هست. سخیف. شارلاتان. باز هم بگویم؟ 
نوشتم امیدوارم قبول شود و بیدار شدم و رفتم باشگاه. دارم تبدیل می شوم به دختر داف ها که می روند باشگاه و کلاس زبان و شب ها شهرزاد می بینند و قبل خواب عکس های سلبریتی های اینستاگرام را لایک می کنند. اما باکیم نیست. وسعم همین اندازه می رسید به دنیا و نه بیشتر.