۱۳۹۶ مرداد ۱۴, شنبه

من اگر دختر ابراهیم گلستان بودم حتی اسم این یک وجب جا را هم می گذاشتم گلستان. نگذاشتم چون نیستم. دختر کاغذهای چهارخانه با طعم چای لیمو هستم. خوشبختم!

اما ویدیوی گلستان من را اذیت نمی کند. دختر گلستان نباید هیچ فرقی با من داشته باشد؟ من اگر دختر گلستان بودم نمی گفتم؟ اسم گالریم را می گذاشتم رشید ؟ 
یک بار عابدزاده آمده کافهء ما و من برایش امریکانو برده ام و این را تمام کسانی که من را می شناسند می دانند. حتی کسانی که یکبار من را دیده اند این خاطره را شنیده اند. خیلی بی مقدمه و الکی سر صحبت را این جوری باز می کنم که بعله آقا یک بار هم عابد زاده اومد کافه مون. که خودم را آدم مهم و متشخصی جلوه بدهم. بعد دختر ابراهیم گلستان نگوید ؟ 
فقط این نیست. مثلا اکرم، کلفت شهرزاد را هم دیده ام. روی میز شمارهء یک نشسته و پاستای گرم سفارش داده. 
همین هفتهء پیش آنا نعمتی آمد و سالاد اسفناج خورد. خیلی بی تفاوت بود. مثلا مهم نیست که آنا نعمتی ست. یک آدم معمولی ست. اما معلوم بود که برای خودش هم مهم است. خودش هم باورش نمی شود آنا نعمتی ست. تپلی بود. اگر این جا ایران نبود باید خیلی زحمت می کشید که خودش را لاغر کند تا به وزن منطقیِ بازیگری برسد. اما این جا ایران بود و آنا نعمتی داف بازیگران ایرانی بود. حتی با پور عرب وقتی هنوز به این ریخت و قیافهء ترسناک در نیامده بود ازدواج کرده بود و طلاق گرفته بود و الان نمی دانستیم زن کی هست یا نیست یا چی؟ همین هفتهء پیش یک ویدیو ازش دیدم که توش توضیح داده بود چرا اسمش آناست و دیگر آناهیتا نیست. توضیح اضافه. بگو دلم خواست. مگر من آیسا هستم به کسی چه؟ 
دو هفته پیش زهرا داوودنژاد آمد شست روی مبل. فرو رفت. به هر کس گفتم نفهمید. بس که همکاران من خنگند. بابا دختر داوود نژاده ! اسمش یادم نبود. بعدا یادم افتاد. سالاد سبز خورد و باقیش را هم توی ظرف یکبار مصرف با خودش برد. قبل رفتن گفت که خیلی قشنگ می خندم و شبیه لیلا حاتمی ام. من با این که شبیه لیلا حاتمی نبودم خیلی خوشحال شدم و مثل اسب خندیدم. با این که لیلا حاتمی خیلی هیستیریک و عصبی ست و باید برود دکتر. چون قشنگ معلوم است یک مرگیش هست و بازیش هم هیچ خوب نیست. حتی من به آنا رای بیشتری می دهم توی بازیگری. چون تکلیفش معلوم است و آنا ست. اما این بنده خدا خیلی دلش می خواهد بگوید نیکل کیدمن است. نیست. اما به هر حال من مثل اسب خندیدم و در آخرش متاسفانه صدایی شبیه خرخر خوک از گلویم در آمد و واقعا الان وقتش نبود. یعنی پیش می آید که من نفسم وقت خنده بگیرد و شبیه خوک بشوم اما تعدادش خیلی زیاد نیست و درست نبود یکی از این بار های کم جلوی زهرا داوودنژاد باشد. 
نیکبخت هم آمد و سالاد خورد. اما این خیلی مهم نیست. چون دماغش را عمل کرده بود و هیچ تعریفی هم نداشت. لباس پوشیدنش و حرف زدنش و هیچی. هر چند عابد زاده هم تعریفی نداشت اما خوب عابد زاده عقاب آسیاست و محبوب دل هاست و آدم وقتی عابد زاده باشد کافیست . نیازی ندارد چیزِ تعریفی دیگری داشته باشد. من اگر عابد زاده بودم وسط یک میدان می نشستم تا همه تماشام کنند. هیچ کار دیگری هم نمی کرد. مطلقا هیچ.