۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

اما قشنگ می خندم .

من از این ها نبودم که چشم های قشنگی دارند . که مداد چشم و ریمل می کشند و از چشم های شان عکس می گیرند و می گذارند توی اینستاگرام . چشم هایم خیلی معمولی و بیمزه اند. وقتی کمی سنم برود بالاتر پلک بالاییم سنگینی می کند و چشم هایم را به سمت پایین می کشد. از حالا معلوم است که آیندهء چشمی بدی در انتظارم است.
انگشت های قشنگی ندارم که به ناخن هایم لاک بزنم و عکسش را بگذارم توی اینستاگرام. انگشت های یغر زشتی دارم که وقتی با کسی قرار دارم قایمش می کنم توی جیبم . از لباس هایی که جیب ندارند بدم می آید. با پوشیدنشان بی قرار می شوم و دست هایم را پشتم پنهان می کنم. 
هیچ جای بدنم خیلی قابل ارائه و عکس اینستاگرامی نیست. اینستاگرام ندارم. اینستاگرام هیچ وقت برای من جای جذابی نبوده. عکس های ناخن های لاک زدهء آدم ها تنها من را یاد انگشت های بد قواره ام می اندازد. نگاهشان می کنم و فکر می کنم چندان هم بد نیستند. چون کلک زده ام. به انگشت های دست چپم نگاه کرده ام که به زشتی انگشت های دست راستم نیستند. بعد صفحه را می بندم. 
اما به هر حال باید این روزهای رفته را یک جایی ثبت کرد. هر چند هیچ وقت سفرهء غذای دلنشینی نداشته ام که مناسب عکس گرفتن باشد. دیروز زشت ترین کشک بادمجان دنیا را درست کردم. و شورترین. بعد از رفع گرسنگی باقیش را ریختم توی سطل زباله. این کاری بود که باید با غذاهای من کرد. نه این که عکسش را انداخت توی اینستاگرام و به بقیه نشان داد. حتی دیدن عکس سفرهء خیلی قشنگ دیگران هم برایم لذتی ندارد. شما از چیِ این عکس ها خوشتان می آید؟ 
بله ! می نویسم. این کاریست که از دستم بر می آید و سی و هفت سال بعد که دیگر نیستم، یکی این کلمه ها را می خواند و می فهمد یکی سی و هفت سال پیش انگشت های بدقواره ای داشته که توی جیب گشاد لباس هاش پنهانش می کرده. و خوب که چی؟
من از مرگ می ترسم و حتی همین حالا که نوشتم سی و هفت سال بعد که دیگر نیستم، با این که عدد بزرگی را برای زمان مرگم در نظر گرفته بودم و احتمالا تا آن موقع آن قدر خسته ام که خودم هم دلم می خواهد دیگر نباشم، باز هم ترسیدم. 
دیشب در را باز کردم و لوسی زنده بود و آمد توی حیاط. بیدار که شدم خیلی حالم گرفته بود. چون لوسی خیلی وقت پیش مرده بود. دستم را دراز کردم تا برسد به پای مامان. ما برعکس خوابیده بودیم. سر مامان کنار پای من بود. چرا؟ این که ما می دانیم قرار است بمیریم و باز هم داریم بی خیال زندگی می کنیم عجیب نیست؟ یعنی این موضوع انقدر غم انگیز هست که باید همیشه غمگین باشیم .
ای کاش کارمند بانک بودم، روزی چهارده ساعت نمی ایستادم، خسته نمی شدم، خواب لوسی را نمی دیدم و بلد بودم وام های خوب بگیرم. برای خودم و برای دختر سودابه خانوم. من شهوت تشکر شنیدن دارم. دوست دارم به همه محبت کنم تا ازم تشکر کنند، هی تشکر کنند. بس که مریض و عقده ایم. 

فکرم همین جا به پایان رسید. چون خسته بودم و به خوابیدنم ادامه دادم.