۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

خدای من! یکی وایساده جلوی تانکا!‌

ـ ساعت چهار بعد از ظهر گرم تابستان تهران است که سهیلا می خواهد برایش دربارهء عشق و عکاسی بنویسم. که می توانم با خیال راحت هزار و پانصد کلمه بنویسم سر صبر و حوصله. هزار و پانصد کلمه خیلی زیاد است. حتی هشتصد کلمه. حتی هیچ. عکس خوب کلمه نمی خواهد. عکسِ خوب خودش به تمامی و فارغ از کلمه کامل است. گفت و گو ندارد  کلماتی که می نویسم، تنها احساس من در مواجهه با عکس هایی ست که دیده ام. در ستایش عشق است. نه حتی در ستایشش. عشق هم نیازی به ستایش ، نیازی به کلمه ندارد. این یادداشتِ هزار و پانصد کلمه ای دربارهء مواجهه من با تصویر عشق است

ـ اولین تصویری که به ذهنم می آید عکسی از مارک ریبو ست . دختری را نشان می دهد که در برابر ردیفی از سربازان مسلح  ایستاده و گلی را به سمت سربازها گرفته . انگار دارد می گوید : نگاه کنین! این فقط یه گله! همین
دختر مسلح نیست. من قصد ندارم این تصویر را نشان تان بدهم. نمی خواهم اینجا بیش از یک عکس بگذارم و این تصویر به اندازهء کافی معروف هست که شما اگر با خواندن نوشته ام کنجکاو شده باشید بتوانید گوگل کنید مارک ریبو و دختر گل به دست و کلماتی از این دست و به عکس مورد نظرم برسید. اگر برای تان مهم نباشد هم که هیچ . 
در تاریخ عکاسی که من یک کمش را بلدم و نه زیاد ، عکاسان زیادی هستند که از معشوقه های شان عکاسی کرده اند و می کنند، همیشه و در همه حال. و این چی می تواند باشد جز عشق؟ و من چرا مثلا یاد عکس های کالاهان نمی افتم؟ چرا با عنوان عشق و عکاسی یاد این تصویر می افتم؟ 
و خیلی فکر می کنم. سر صبر و حوصله. گلی که یان رُز کسمیر به سمت سرباز ها گرفته تنها یک گل نیست . تمام عشقی ست که یک انسان می تواند به همنوع خود تقدیم کند . برای همین «عشق» پیش از هر عکسی که تا به حال دیده ام، من را به یاد این عکس می اندازد. 
تنها سلاح دختر عشقش به انسان است . او آن قدر به همنوع خودش عشق و اطمینان دارد که می داند آن ها به سمتش شلیک نمی کنند. برای همین در فاصله ای کوتاه از سربازان مسلح ایستاده. و جنگ ویتنام به پایان می رسد . 

ـ من شنیده ام آدم ها توی جنگ خودکشی نمی کنند. نمی دانم آیا برای این حرف مدرک و سند و آماری هم هست یا نه. اما فکر می کنم توی جنگ آنقدر کار و بدبختی سر آدم ریخته که وقت نمی کند به خودکشی فکر کند. باید به مجروحین از جنگ برگشته رسیدگی کرد، برای جنازه های از راه رسیده سوگواری کرد، خانواده های عزادار را دلداری داد. خرابی ها را سرو سامان داد، توی صف های طولانی نان ایستاد، غذا خورد، خندید و زنده ماند. 
مرگ به میزان زیادی هست و نیازی نیست آدم خودش دست به کار شود. کافیست به اندازهء کافی بدشانس باشد و خانه اش دو تا کوچه بالاتر باشد، زود به خانه برسد، دیر از خانه برود بیرون تا با خاک یکسان شود. 
توی جنگ همه چیز زیادی و اغراق شده است. همان قدر که مرگ اغراق شده و زیاد است، زندگی و عشق به زنده ماندن هم زیاد است. چرا آدم باید دلش بخواهد بیش از این زنده بماند وقتی جز خرابی چیزی باقی نمانده؟ نمی دانم. وقت جنگ خیلی کوچک بودم و خانواده ام به جای من داشتند برای زنده ماندنم تلاش می کردند. اما وقتی بیشتر به عشق و عکاسی فکر می کنم یاد عکس های جنگ می افتم. چون دارم یک کتاب آبکی دربارهء جنگ جهانی دوم می خوانم؟ چون این روزهای زندگی‌مان پر است از تصاویر جنگ سوریه؟ چون موصل دارد آزاد می شود؟ 
تصاویر جنگ آنقدر سر شارند از خشونت که فلج می کنند . با این همه ذهن من همیشه عادت دارد تصویر ها و اتفاق های بد و فلج کنند را فراموش کند . و این تنها راهی ست که می تواند به زندگی ادامه دهد . چطور می شود بعد از دیدن تصویر کودکی که آب جنازه اش را به ساحل آورده ، صبح رفت سر کار و شب به خانه برگشت و خوابید و صبح رفت سر کار و شب به خانه برگشت و خوابید . 
لیبرا هنرمندی ست که توی یکی از مجموعه هایش ، عکس های معروفی از جنگ را باز سازی می کند. توی عکس های بازسازی شدهء لیبرا، بچه هایی که به سمت دوربین می دوند، از چیزی فرار نمی کنند ، فریاد نمی کشند، اشک نمی ریزند. آن ها می خندند و دسته جمعی به سمت دوربین می دوند. انگار عکس نیک اوت ، جنگ و بمب هایی که بر سرشان آوار شده تنها یک شوخی بوده.  توی عکس های لیبرا آن ها که از پشت سیم های خاردار بازداشتگاه بوخن والد به ما نگاه می کنند، شبیه چهره های مغموم عکس های مارگارت بورکه وایت نیستند، آن ها می خندند و این لحظه تصویری ست که از بازداشتگاه های آلمان ها به یادم می ماند.
محمد بدر فر عکسی دارد از جنگ که در آن دو تا سرباز که ماسک شیمیایی زده اند و صورت شان پیدا نیست ، به دوربین نگاه می کنند . ان ها زیر تابلویی ایستاده اند که رویش با خط خوش نوشته شده : « لبخند بزن ای برادر ». شاید بعد از دیدن عکس های لیبراست که هر وقت به این عکس نگاه می کنم فکر می کنم آن ها زیر ماسک شان دارند می خندند. 
کاری که ذهن من می کند، شبیه عکس های بازسازی شدهء لیبراست. ذهن من میان آن همه تصویر فلج کننده از جنگ تنها آن هایی را نگه می دارد که قسمتیش ، گیرم یک قسمت کوچک و ناچیزش زندگی و عشق به زنده ماندنست. من نه جنازهء کودک روی ساحل ، که تصاویری از پناهندگان را به یاد می آورم که آنقدر عاشق زندگی بوده اند که شنا کرده اند ، زنده مانده اند ، به ساحل رسیده اند و همدیگر را در آغوش گرفته اند. هر چند خاکی که به آن رسیده اند آغوشش را برایشان نگشوده. این جوری می توانم صبح بروم سر کار و شب به خانه بر گردم و بخوابم و صبح بروم سر کار . 
برای همین «عشق» من را به یاد عکاسی جنگ می اندازد.

ـ رون هویو توی بوسنی از مسمانی عکاسی می کند که گیر شبه نظامیان صرب افتاده. جوان، بسیار مستاصل و نا امید، زانو زده و به چشم های عکاس نگاه کرده و دست هایش را به نشانهء تسلیم بالا برده. و این جا همان جایی ست که عشق و انسانیت فلج می شود .
می شود یه عکس های مشابه زیادی اشاره کرد . در برابر گلی که یان رز کسمیر به سمت سرباز های مسلح گرفته، می توان عکس های بسیاری را به یاد آورد که در آن ها عشق معنایی ندارد. بسیاری وقتی صحبت از جنگ ویتنام می شود عکس ادی آدامز را به یاد می آورند که ژنرالی را نشان می دهد که تفنگش را به سمت یک ویت کنگ نشانه رفته است. تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود و این لحظه تا ابد کش می آید . تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود. تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود …  
حتی وقتی چهل و چند سال بعد که جنگ به پایان رسیده، به عکس نگاه می کنیم، هنوز عشق به هیچ کاری نیامده و تفنگ ژنرال لوآن تا دقایقی دیگر سرباز را خواهد کشت. 

ـ اخرین عکسی که درباره اش نوشته ام نشانی از عشق و زندگی ندارد اما من نمی خواهم نوشته ام را با این عکس به پایان برسانم. دلم می خواهد اگر نوشته ام را به خاطر آوردید، تصویر «مرد تانکی» استوارت فرانکلین را به خاطر بیاورید. استوارت فرانکلین این عکس را از اعتراضات دانشجویی می هزار و نهصد و هشتاد و نه پکن گرفته. چیزی که این عکس را برای من این همه جادویی و قدرتمند می کند این است که در نگاه اول نمی شود مرد را دید. ما ردیف تانک های توی خیابان را می بینیم و این خودش به قدر کافی هولناک هست . جای تانک توی میدان جنگ است . تانک اگر وسط میدان شهر باشد خبر از تسلط نیروهای نظامی می دهد . و با کمی دقت ؛ خدای من ! یکی واستاده جلو تانکا! 
روز پنجم جون سال هزار و نهصد و هشتاد و نه عکاس ها و روزنامه نگار ها داخل هتلی مشرف به میدان تان آن من پکن محبوس شده اند . شب قبلش سرباز ها وارد میدان شده اند و آن جا را از حضور معترضین خالی کرده اند . ارتش لابی هتل را اشغال کرده  و خبرنگار ها بازجویی می شوند و جلوی فعالیت شان گرفته شده . هیچ کس به اندازهء اسلحه به دست ها از تاثیر عکس ها خبر ندارد . فرانکلین و باقی خبر نگار ها و عکاس ها ایستاده اند توی بالکن و لابد گپ می زنند که ناگهان مردی می پرد جلوی تانک ها. 
و این عکس برای من تبدیل می شود به نمادی از عشق ، امید ، زندگی ، ایستادگی و من وقتی بسیار خسته و از پا افتاده ام و تمام عشق و امیدم برای باقی زندگی ته کشیده به این عکس نگاه می کنم .

تمام آن تانک ها جلوی مردی به صف ایستاده اند که هیچ سلاحی ندارد جز این که پریده جلوی تانک ها و چه سلاحی از این بالاتر. این که توی چشم تانک ها نگاه کنی و … خوب بگذارید داستان را همین جا به پایان برسانیم. هیچ کدام از این داستان ها پایان خوشی ندارد و این را کی بهتر از ما خاورمیانه ای ها می داند؟