کتاب رسیده بود به انتهاش و من دیگر نمی توانستم بخوانمش. حالا مامان سیمون مرده بود و من کتاب را گذاشته بودم روی میز و نمی توانستم ادامه دهم . کتاب از اولین کلماتش دربارهء مرگ مامان سیمون بود و من می دانستم نباید بخوانم و خوانده بودم تا مامان سیمون مرده بود و باقیش را نمی توانستم. وقتی یکی می میرد بعدش چی؟ این چیزی بود که نمی خواستم بدانم. بعدش آفتاب می تابید به همان شدت روزهای قبلش و قبل ترش و بعدترش و خیلی خیلی بعد تر. سبا آمد و گفت چرا دارم این کتاب را می خوانم و من گفتم نمی دانم. چون نمی دانستم. حقیقتا نمی دانستم چرا باید کتابی را بخوانم، وقتی تمام مدتی که مامان سیمون روی تخت با مرگ می جنگید، من مامان خودم را می دیدم. وقتی سبا هم. یا هر کس که کتاب را می خواند. هر کس که توی کتابفروشی تصمیم می گرفت کتابی را بخواند که اسمش مرگی بسیار آرام بود. در حالیکه هیچ چیز تند تر از مرگ نیست. چرا باید پیش تر از موعد با مرگ مامان مواجه می شدم وقتی سرانجام یک روز همهء ما با مرگ مامان مواجه می شویم و یک روز خانه، دیوارهاش، گربه ها و گلدان هاو زندگی مان، زندگی کوچک و حقیر و بی معنی مان از حضور مامان خالی می شود. وقتی هر روز که می گذرد مرگ مامان نزدیک و نزدیک تر می شود. هر ساعت و هر لحظه. و هیچ چیز توی این دنیا نیست که بتواند جلوی مرگ مامان را بگیرد. وقتی یک روز همهء ما با حقیقتِ عریان و ترسناک زندگی مواجه می شویم و فرداش آفتاب می تابد، به همان شدت روزهای قبل ترش و بعدترش و بعد و بعد تر.