۱۳۹۶ تیر ۲۰, سه‌شنبه

شما خیلی قشنگ می خندید ناخدا !


من فیلم نمی بینم ، کم می بینم . خیلی پیرمردی فیلم می بینم . اگر جمع شویم و قرار باشد فیلم ببینیم دور هم ، اولین پیشنهادم پدر خوانده است . آخرش را می دانم . قرار نیست غافلگیر شوم . من برای این که معشوقی برود و برنگردد ، قهرمانی بمیرد ، خنده ای تمام شود زیادی پیر شده ام . ای بابا ! اونو که دیدیم ! خوب دوباره ببینیم . ده باره . 
اما عکس زیاد می بینم . عکس مثل فیلم تمام نمی شود . تیتراژ نمی آید . چراغ ها روشن نمی شود . که خداحافظ . بروید خانه و با واقعیت خیلی واقعی ِ لوس زندگی تان دست و پنجه نرم کنید . عکس ها ته ندارند . من آن ها را ادامه می دهم . تا کجا ؟ تا آن جا که خیال . 
برای همین عکس فیلم ها را دوست تر دارم از خود فیلم . چون عکس فیلم من را می برد به قسمتی از فیلم که دوستش دارم . قسمتی که ندیدمش بس که تصویر بعدی و بعدی و بعدی . یا آن جا که زدم عقب و دوباره . 
قسمتی که عکاس جاودانه اش  کرده و کارگردان هر کاری کند قهرمان تمام نمی شود . دارد می رقصد . می خندد . اشک می ریزد . همین جوری بی هدف به جایی نگاه می کند . یا حتی می میرد . تا ابد می میرد . و هیچ تیتراژی این جاودانگی را ازش نمی گیرد . گیرم جاودانگی توی لحظهء مرگ . یا لحظه های بی اهمیت ِ الکی . 

خندهء این عکس جایی در فیلم فرسوده می شود . حتی غم انگیز تر . این خنده توی دنیای واقعی جایی حوالی صبح ماه اوت سال دوهزار و چهارده حلق آویز می شود . 
اما توی این عکس مهم نیست کسی مرده . روزنامه ها دنبال دلایل افسردگی  هنرپیشهء مشهور هالیوود نیستند . 
حتی یادم می رود صاحب این خنده حالا نیست . این خنده حواشی ندارد . کسی را شوکه نکرده . همیشه هست . یک دنیا امید دارد . امیدی که توی واقیعت خیلی واقعیِ لوس و هولناک زندگی جاری می شود .

پی نوشت : این نوشته در مشارهء ۹ مجلهء « فرهنگ امروز » چاپ شده .