۱۳۹۶ خرداد ۱۸, پنجشنبه

حتی شاید اسم بچه ام را هم می گذاشتم #آتش_به_اختيار !

همراه اول نوشته بود من هشتاد و پنج درصد حجم اینترنت صد و پنجاه مگابایتیم را با احتساب پنجاه درصد تخفیف استفاده از سایت های داخلی مصرف کرده ام و بعد از این که باقیش را هم خوردم خودشان اینترنتم را تمدید می کنند . اما بهتر نیست من با شماره گیری ستاره صد مربع  از اینترنت بهتری استفاده کنم ؟ مثلا آلفا دو ؟ نه !
و این پیام هر سه ساعت یکبار می آمد . چون اخبار تمامی نداشت . و من اگر خبر ها را دنبال نمی کردم چطور می خواستم مملکت را اداره کنم ؟ 
هوا خیلی گرم بود و از سقف حرارت می بارید روی سرم و من جلوی یک پنکه کوچکِ راننده تاکسی ای نشسته بودم و با موبایل توی دستم خیلی نرم می جنگیدم . پنکه می لرزید و جابه جا می شد . سرش را به سمت خودم بر می گرداندم و به مبارزهء نرمم ادامه می دادم . 
شاید باید به همراه اول می گفتم جهنم ، یکی از آن پرسرعت هاش بده ! اما نمی گفتم . همین جوری لاکپشتی و آلفا یکی خبر ها را می خواندم و زیر توییت های شما را لایک می کردم و عکس های اینستاگرام تان را لایک می کردم و برای عکس های بوجی بوجی تان شکلک در می آوردم و با هشتگ  به شایعات دامن می زدم . بعله آقا ! اسید پاشیدند روی شانزده نفر . خودم با این دو تا چشم خودم خواندم . چطوری ؟ حقیقتا چطوری می شود اسید را روی شانزده نفر پاشید . مگر آدم چقدر اسید می تواند حمل کند ؟ برای اسید پاشیدن روی شانزده نفر باید یک دبه اسید برد و خوب تا آن دبه را که از اسید سنگین شده و راحت پاشیده نمی شود بگیری بالا و سعی کنی بپاشی روی مخاطبت ، ازت کلی فاصله گرفته . اما نمی رفتم بخوانم اصل خبر چی بوده . همین جوری می نوشتم و هشتگ می زدم .
چون فارغ از این که معنای ترسناکی داشت کلمهء جالبی بود . حتی فکر کردم اسم نمایشگاهم را بگذارم  . بعد یادم آمد من نمایشگاهی ندارم و خوب این کلمه هم هیچ ربطی به من نداشت . برای همین به شایعه پراکنیم ادامه دادم و به ترس دامن زدم . 
اما انسان های آگاهی من را از جهلم رهانیدند و گفتند جمع کن بابا ! 

باشه من جمع می کنم اما رهبر یک کشوری بیاید بگوید شما ید آن هم نه پس از عرض تسلیت به خانواده های داغدار ؟ درست است ؟ نیست . درست نیست بی تربیت !