۱۳۹۹ آبان ۱۳, سه‌شنبه

صبح آفتابی ست. شب اما ابر جلوی ماه را می گیرد.

از خواب که بیدار می شوم میترا برایم نوشته که دارد به هر دری می زند از این جا برود. از شنیدینش دلم می گیرد. به هر دری؟ چرا میترا؟ این جمله برای فیلم های کلیشه ای ست. قرار نبود فیلم های کلیشه ای را بازی کنیم. جملات بهرام رادان را تکرار کنیم و توی مرز کشته شویم. اما همین کلمات حقیقت زندگی میتراست. میترا را آخرین بار چهار سال پیش دیدم. یا قبل تر. توی بالکن خانهء شیوا. ازدواج کرده بود. شوهر نچسب محترمی داشت. می خواستند بروند. کجا؟ یادم نیست. برایم مهم نبود میترا می خواهد برود کجا. برایم مهم نیست هر کی می خواهد برود هر جا. هنوز نرفته. هنوز دارد به هر دری می زند که برود. دیگر برایش فرقی نمی کند کجا. از من می خواهد از خواهرم بپرسم چجوری می شود رفت نروژ یا آلمان. این جا اگر من توی یوسف آباد زندگی می کردم خوشحال تر بودم. اگر هر روز صبح می توانستم توی پارک قیطریه ورزش کنم بیشتر زکیف می کردم. اما برای میترا فرقی نمی کند برود آلمان یا نروژ یا کانادا. سه سال، هر روز صبح بخواهی بروی. هر شب قبل خواب با خودت فکر کنی یک روز می روی و دیگر پشت سرت را نگاه هم نمی کنی. هر خبری که می خوانی، هر تصویری که می بینی، با هر سقوط هواپیما، با گلوله های آبان، با قیمت دلار، یا رای صندوق هایی که امشب از صندوق بیرون می آید.  

برایش می نویسم که هر جا برود آسمانش همین رنگی ست. گفت و گو ندارد که دارم چرند می گویم. که خودم هم نمی دانم آسمان هر جایی چه رنگی ست. که مهم هم نیست. نه برای من. نه برای میترا. میترا این جا خوب نیست. من خوبم؟ 


برای خواهرم نوشته بودم بابای آلما مرد. نوشت بیشتر خسرو سینایی تا بابای آلما. فکر می کنم توی تمام لحظه هایی که می دانستم حالش بد است یادم نبود خسرو سینایی ست. چون برای من بابای آلما بود. زهرا سال هاست رفته. شد هفت سال. و دیگر آلما را ندیده. دیگر آلما را نمی شناسد. اما مرگ بابای آلما خبر رسانه هاست. « مرگ کارگردان سینمای ایران بر اثر کرونا » برای آلما می نویسم متاسفم و ای کاش می شد کلمه ای بیش از این بگویم. آلما می نویسد ممنون است. تسلیت من هم شبیه تسلا دادن دوستی نیست که می شناسمش. شبیه تمام تسالاهای دیگر است. 

گوشیم را می گذارم روی زمین کنار تختم. مسواک می زنم و دراز می کشم و فکر می کنم من خوبم. شب بخیر.