صبح با ویدیوی انگیزشی بابا از خواب بیدار می شوم. بابا گاهی از این ویدیو ها برایم می فرستد. کسانی که تعریف می کنند یک زمانی بی پول و خاک بر سر بوده اند و مجبور بوده اند تمام راه را پیاده بروند و یک وعده غذا بخورند یا اصلا هیچی نخورند و از گرسنگی بمیرند. اما به جای مردن پولدار شده اند و خیلی معروف و متشخصند. آن ها توی آن ویدیو، با لباس های سفید و تمیز و شلوارهای اتو کشیده اول و اخر داستان شان را تعریف می کنند. اما نمی گویند آن وسط ها، برای این که بنشینند جلوی دوربین یا باستند روی سن تا نور بتابد رویشان، پول چند نفر را خورده اند و از کول چند نفر بالا رفته اند و چقدر شارلاتان بوده اند و چقدر کثافت کاری کرده اند.
فکر می کنم باید برای بابا بنویسم چون فکر می کنم فکر می کند می شده و نتوانسته. هر وقت احساس می کند من دیگر از پسش بر نمی آیم این ویدیو ها را برایم می فرستد که تو اشتباه من را تکرار نکن! در حالیکه بابا درست ترین آدم زندگی من است.
نمی نویسم. چون فکر می کنم شاید این جوری فکر کند من هم یک روز می توانم و با خیال راحت ریحان هایش را بکارد و به گربه هاش غذا بدهد. من نمی خواهم که بتوانم چون دیدن تلاش آدم ها برای رسیدن خیلی رقت انگیز است. تنها چیزی که توی زندگی دلم می خواهد این است که از پس اجاره خانه ام بر بیایم و نه بیشتر. این چیزی ست که باید برای بابا بنویسم. که من هیچ وقت نشده چیزی را دلم بخواهد و نباشد. نه چون همه چیز بوده. چون من دلم نخواسته. قناعت. این چیزی بوده که باید توی آن دوازده سال پشت آن میز و نیمکت های کثافت یادمان می دادند تا این جوری با هر ویروسی که آمد و دلاری که بالا رفت همدیگر را ندریم. اما یادمان ندادند. درست نمی دانم چه کوفتی یادمان دادند. اما بعدش تنها چیزی که بلد بودیم این بود که از خودمان عکس بگیریم و بگذاریم توی اینستاگرام و توی کپشن بنویسیم خودتو دوست داشته باش. چون اگر این را نگوییم چطوری می توانیم این خودِ کثافتمان را تحمل کنیم؟
دوشنبه نوزده آبان است، نزدیک ساعت هشت صبح، هوا صاف است، من به یکی از آهنگ های تارکان گوش می کنم و تا فکر کردن به اجاره خانه ام کمی فرصت دارم. و بله من از پس همین یکی هم بر نیامدم. چطور می توانم خودم را دوست داشته باشم؟