صبح از خواب بیدار می شوم. قهوه می ریزم. می نشینم روی صندلی، پاهایم را بغل می کنم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم. شنبه ده آبان نود و نه. هواشناسی آسمانی آفتابی را برای تمام روزهای هفتهء پیش رو پیش بینی کرده. می توانم تمام روز همین جوری بنشینم و به بیرون نگاه کنم. هر چند این پنجره منظرهء در خوری برای تماشا کردن ندارد. دود کش های بلند و بد قواره و ساختمان های دود گرفته از پشت میله های آهنی. با این همه این جا تنها جایی ست که دلم می خواهد باشم و نه هیچ کجای دیگر.
یکی از خانه های بچگی ام، خانه بزرگی بود که دو تا اتاق تو در تو داشت. اتاق جلویی برای من و خواهرم بود و اتاق آخر برای برادرم. پنجره های بلند چوبیِ دو جداره ای داشت که رو به حیاط بزرگی باز می شد. میان دو پنجره طاقچه ای بود که می نشستم روش، محصور میان شیشه ها و همین. لذت می بردم. دو تا تخت کوچک دو طرف پیانوی اتاق بود. روزهای شنبه مشق پیانو داشتم. معلم پیر روسی داشتم که سعی می کرد با زبانی که نمی فهمیدم پیانو نواختن را یادم بدهد. جدی و پاکیزه که بوی عجیبی هم می داد. که نشد یاد بگیرم. من هیچ وقت استعدادی توی موسیقی نداشتم.
من کم بر می گردم به گذشته. حسرت روزهای از دست رفته را نمی خورم. حسرت آدم هایی که حالا به سختی صورتشان را به خاطر می آورم. با این همه دیشب دلم خواست آن جا بودم. کنار خانوادهء پنج نفره مان، توی آن کشور غریب. از آن روزها عکسی از مادرم دارم که از عکس بزرگتری بریده شده. اگر آن عکس کامل بود می توانستم درست بگویم معلم پیانوی روزهای شنبه چه شکلی بود. اما یک روز عکس مامان را با قیچی بریدم، چون باقیش مهم نبود و با یک دفترچه یادداشت و کمی پول فرستادم برای خواهرم. توی عکس مامان پیراهن تابستانی زیبایی پوشیده که گل های ریز بنفش دارد، روی صندلی نشسته و کمی از دامن قرمزش پیداست و رو به دوربین لبخند می زند. توی عکس مامان بسیار زیباست. از روی صندلی به عکس نگاه می کنم و فکر می کنم زندگی برای دیدن این همه زیبایی حقیقتا کوتاه است.
شبی که ایران پهپاد امریکایی را زد، خواهرم رفت. بی آن که درست همدیگر را دیده باشیم. بابا ترسیده بود و بلیط خریده بود. اولین بلیط به مقصد برلین. قیمت دلار به سرعت بالا می رفت و تلفن تمام آژانس های هواپیمایی اشغال بود. آن قدر زمان کوتاه بود که خواهرم فرصت نکرد جعبه یادگاری هایش را با خودش ببرد. توی آن جعبه تمام گردنبند هایی بود که من توی این سال ها برایش فرستاده بودم، چند تا کارت پستال و عکس های خانوادگی. وقتی آمدم توی این خانه جعبه را با خودم آوردم و عکس ها را به دیوار های اتاقم چسباندم. به هر طرف نگاه کنم ما از توی عکس ها لبخند می زنیم. توی آن عکس ها همه خیلی کوچک و معصومیم. و آن قدر به هم نزدیکیم که هر وقت دلمان خواست همدیگر را در آغوش می گیریم.
