۱۳۹۹ مهر ۳۰, چهارشنبه

آبان نود و نه این جوری شروع می شود. و تمام آبان های بعد از این!

صبح ها قبل از مسواک زدن از کنار کارت پستالی می گذرم که پشتش نوشته شده خسته نباشی مجسمه ساز بزرگ. هشت سال از تاریخ نوشته شدن کارت پستال می گذرد. و هر روز صبح، پیش از مسواک زدن یادم می آید که من مجسمه ساز بزرگی نشدم. شاید باید کارت پستال را از روی در شیشه ای اتاق بردارم. یا نوشتهء پشتش را با کاغذی بپوشانم. تنها به مرد نقاشی روی کارت پستال نگاه کنم که حلقه ای را دستش گرفته و یادم بیاید من شعبده باز خوبی هم نیستم. اما کی هست؟ بابتش افسوس نمی خورم. من « هیچی » خوبی هستم و اصلا مگر قرار بوده چیزی غیر از این باشم؟ توی تمام این سال ها که نمی دانم چند سال، میلیارها آدم آمدند و رفتند و مگر چند نفر همینگوی بودند؟ حتی بعضی که چند ماه بعد آمدن شان رفتند « هیچی » هم نبودند. فقط صدای گریه بودند توی خاطرات مادر و پدرشان. وقتی شروع کردم نمی خواستم این موضوع غمگین را بنویسم. حالا که دارم می نویسم یاد گزارش بی بی سی از درسا قندچی افتادم. درسا یکی از مسافران پرواز هفتصد و پنجاه و دو هواپیمای اوکراین بود که با شلیک دو موشک جانش را از دست داد. و وقتی می نویسم دو موشک قلبم مچاله می شود. چون درسا می توانست زنده باشد. بابای درسا توی ویدیو می گوید دخترش با استعداد بوده. فکر می کنم اگر من جای درسا توی آن هواپیما بودم بابای من می گفت من با استعداد بوده ام؟ بعید می دانم. چون من هیچ کجای زندگیم هیچ استعدادی از خودم نشان نداده ام. از نظر او من دختر خوبی بوده ام؟ 

شک ندارم نمی توانسته بنشیند جلوی دوربین و بگوید من چه دختر خوبی بوده ام. این چیزی ست که پدرم درباره ام خواهد گفت، اما نه رو به روی مونیتور خطاب به میلیون ها مخاطب. چون این کار سخت است و پدرم از پسش بر نمی آید. پدر من وقت مصیبت لال می شود و موهایش سفید می شود. حالا نه. حالا تمام موهاش سفید شده و دیگر موی سیاهی ندارد. پشتش خم تر می شود و همیشه بغض دارد. این اتفاقی بوده که توی تمام این سال ها، با هر مصیبتی افتاده … و پیر می شود. پیرِ پیر. خطاب به فامیل های ترک مان می گوید من دختر خوبی بوده ام و زن عموی بابا به ترکی چیزی را زمزمه می کند. چیزی شبیه لالایی. و اوج می گیرد و دل همه را آتش می زند. و بعید نیست آن قدر اوج بگیرد که بابا آرامش کند. هر چند زن عموی بابا، من را سال هاست که ندیده. اما این شکلی ست. هر عزاداری و حلوا و صدای قرآنی یاد پسر سال ها پیش از دست رفته اش را زنده می کند و بیش از همه اشک می ریزد. 

باری! صبح پنجشنبهء قشنگی بود که با فکر کردن به پرواز هفتصد و پنجاه و دو غمگینش کردم. صبح بخیر.