صبح که از خواب بیدار می شوم هوا خنک است، هوای پنجشنبه، هشت آبان نود و نه. باد درهای پنجرهء آشپزخانه را به هم می کوبد. هر چند من نمی دانم این صدایی که می آید از پنجرهء آشپزخانه ست یا چی؟ با صداش از خواب بیدار می شوم. ساعت هفت و یازده دقیقه و دوباره می خوابم، چون حوصله ندارم ببینم صدا از کجاست. هر چند فرقی هم نمی کند. ساعت هشت از خواب بیدار می شوم و می فهمم و هیچ وقت قدم نمی رسد پنجره را ببندم. حتی وقتی بزرگ شدم. حتی توی چهل سالگی. چون تا سی و پنج سالگی اگر قدم بلند نشده بعد از این هم نمی شود. حتی کوتاه می شود. این یک مسائله علمی ست و من از خودم نمی گویم. مربی باشگاه می گفت. و ورزش هایی می داد که قد کوتاه شدهء خانوم های باشگاهی را بهشان برگرداند. هر ماه اسم کسانی را که قد کشیده بودند می نوشتند روی آینهء راه پله های ورودی. خانوم تقوی سه سانت. جایزه : ده جلسه رایگان. ما با خواندن آن اسم ها انگیزه می گرفتیم و تمام تلاش مان را می کردیم که قد بکشیم و هر روز می رفتیم طبقهء سوم و از مسئول قد می خواستیم که قدمان را اندازه بگیرد. مسئول قد هم از ما می خواست کفش ورزشی مان را در بیاوریم و به متری که به دیوار چسبیده بود تکیه دهیم. متر خیاطی قرمز رنگ و رو رفته ای که حتی متر خیاطی مامان من که مال جهازش بود از آن بهتر و سالم تر بود. بی حوصله. چون معمولا کسی قد نکشیده بود. من نیم سانت قد کشیدم و سه جلسه رایگان جایزه گرفتم که نرفتم چون با دوست پسر سابق سابق سابقم دعوا کرده بودم و تعادل روحی نداشتم و همش می خواستم گریه کنم و بمیرم که خودش داستان دیگری ست.
دلم می خواست صبحانه را بیرون می خوردیم. من همیشه دلم می خواهد هر چی پول دارم بدهم و صبحانه را بیرون بخورم. اما هر چی پول ندارم. هیچی پول دارم. معمولا حقوقم را دیر می گیرم. وقتی حقوق می گیرم باید قرض هایم را بدهم و تهش چیزی برای خودم و صبحانه هایی که توی کافه ها انتظارم را می کشند نمی ماند. وانمود می کنم دلم نخواسته صبحانه ام را بیرون بخورم. چون دلم نمی خواهد این فکر اولین فکر صبحم باشد. بی آن که به گوشیم نگاه کنم، از تختم بلند می شوم چون توی گوشیم شبیه سیرک است. و فکر می کنم شاید نباید به دوست پسرم قول می دادم از امروز حسابی کار می کنم و اگر نکردم تف کند توی صورتم. اما گفته بودم. پس خیلی مصمم رفتم کفش های ورزشیم را پوشیدم. ( بله من دوست پسر دارم و از گفتنش خوشم می آید و هی سعی می کنم الکی دوست پسرم را وارد نوشته هایم کنم. در حالیکه خیلی معلوم است که فقط می خواهم از کلمهء دوست پسر استفاده کنم. و حضورش هیچ کمکی به جلو رفتن داستان نمی کند. چون داستان های من اصلا جلو نمی رود و بله خودم هم می دانم من اصلا داستان نمی نویسم. من هیچی می نویسم و متاسفم که شما هفت، هشت، ده نفر هیچی های من را می خوانید و ای کاش داستان در خوری داشتم که حوصله تان سر نمی رفت. )
حالا که دارم می نویسم ساعت از دوازده گذشته، امروز کار در خوری نکردم، تصمیم گرفتم فردا صبحانه را بیرون بخوریم، به دوست پسرم هم گفتم که با لبخند تاییدم کرد. این کاری ست که اغلب انجام می دهد. حتی تصمیم گرفتیم کمی هم خرید کنیم. خرید های الکی. تصمیم گرفتم آخر ماه اجاره ام را ندهم و جواب تلفن طلبکار هام را ندهم و اگر با شمارهء ناشناس زنگ زدند بهشان می گویم بروند به جهنم.