ـ از خواب که بیدار می شوم باران می بارد. کمی از پنجره به آسمان نگاه می کنم. و به اجرهای ساختمان آموزشگاه موسیقی. من تهران را دوست دارم. وقتی باران می بارد بیشتر. بله می دانم! اگر پاریس بودم پاریس را دوست داشتم، یا نیویورک. یا هر جا. حالا که نبوده ام و این شهر به قدر کافی با من مهربان بوده که دوستش داشته باشم. هر چند هیچ وقت پنجره هاش چیز قابل توجهی برای دیدن نداشت. اما من با دیدن آسمان ابری اش از پشت همین پنجره ها، گذشته های فراموش شدهء بسیاری را به خاطر آورده ام.
ـ بابا همیشه یک ترازو توی جیبش داشت. بله توی جیبش. یک ترازو و یک خروار چیزهای به درد نخوری از این دست. جیبش آن قدر پر و سنگین بود که تا زانوش می آمد پایین. یک دستش به شلوارش بود که نیفتد و یک دستش ترازو. وقتی از دست فروش ها خرید می کردیم، ترازوش را از جیبش در می آورد تا سرش کلاه نرود. هر چند همیشه توی زندگی سرش کلاه رفته بود و دویست و پنجاه گرم نارنگی کمتر چیزی را توی زندگیمان عوض نمی کرد. با این همه وقتی ترازو را در می آورد خیلی احساس تیزی می کرد. یک روز جیب هاش را خالی کرد. اصلا پیراهن مردانه را گذاشت کنار. تی شرت می پوشید. با حقوق بازنشستگی پوشیدن آن پیراهن های مردانه زیادی پر طمطراق و بی معنی بود. تی شرت و شلوار کتان سورمه ای. مامان توی تمام حراج های ال سی واکی کی یک تی شرت سورمه ای یا سبز برایش می خرید. و یک ست سه تایی شورت برای من.
به آسمان که نگاه می کردم به ترازوی بابا فکر می کردم. و به گذشته. بی اندوه و حسرت. هر چی که بودیم و داشتیم را دوست داشتم. از امروز لحظه لحظه اش را بی اندوه می گذرانم. همین جا، روی تختم، کنار پنجره. از ساعت هشت و چهل دقیقه صبحِ شانزده آذر نود و نه.
ـ شب بخیر.