اولین بار فردی مرکوری را وقتی دیدم که کنسرتش روی دیوار اتاق دوست پسرم پخش می شد. ساعت هشت شب یکی از روزهای اول اسفند بود. ما داشتیم برای اولین بار همدیگر را می بوسیدیم. فردای آن روز دوست پسرم ویدیو پروژکتورش را به یکی از دوستانش قرض خواهد داد، ما خیلی زود از هم جدا می شویم و من دیگر هیچ کنسرتی از فردی مرکوری نخواهم دید. یکی از روز های بهار سال نود و هشت، وقتی دارم سعی می کنم تعادلم را روی داربست محل کارم حفظ کنم، از موبایل غزل یکی از آهنگ های مرکوری پخش خواهد شد و من یاد ساعت هشت شب اولین روز های اسفند و طعم بوسهء دوست پسرم خواهم افتاد.
فگر می کنم حقش بود می رفتم فرانسه و کمی برای تان از پاریس می نوشتم. یا بیروت را برای تان تعریف می کردم. کمی از ماجراجویی های برلین و شب های عاشقانهء استانبول می گفتم.
اما من زندگی خیلی خیلی حقیری دارم که به خانهء خیلی خیلی معمولی مان توی بلوار شهرزاد، محل کارم توی یکی از کوچه های خیابان حافظ و خانهء دوستانم توی مطهری محدود می شود.
گاهی می روم می نشینم توی کافه های دلگیر شهر. قهوهء مورد علاقه ام چیزی شبیه کاپوچینوست. دبل شات. با شیر کمتر. ماکیاتو، با شیر بیشتر. توضیحش سخت است. باریستاهایی که بهم علاقه مند می شوند و خیلی سوسکی باهام تیک می زنند دقیقا می دانند چقدر باید شیر بریزند و لبخند مهربانم را تحویل بگیرند.
اغلب گرسنه ام. بیشتر وقت ها تنهام. کتاب می خوانم. تئاتر نمی روم. و سینما هم. هیچ علاقه ای، مطلقا هیچ علاقه ای به بازی نوید محمدزاده ندارم. اغراق شده و غیر قابل تحمل.
فایت کلاب را ندیده ام، جنگ و صلح را نخوانده ام، قلیه ماهی نخورده ام و بسیار بسیار شهر ها که نرفته ام.