۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۰, جمعه

و چی توی دنیا بی اهمیت تر از ولید راد؟

داشتم آژاکس و تاتنهام را می دیدم. نه چون تعلق خاطری داشتم به هیچ کدام شان. چون داشتم ذرت می خوردم و باید یک کاری می کردم. خیلی دلگیر بود اگر می نشستم زل می زدم به دیوار و ذرت می خوردم. 
حواسم به بازی نبود. آژاکس داشت فینالیست می شد. تا لحظه ای که من فکر می کردم این ها را بنویسم آژاکس فینالیست بود. آن طرف لیور پول برده بود که طرفدارش بودم. نه به خاطر خودش. به خاطر محمد صلاح. بعله ما جهان سومی ها باید هوای هم را داشته باشیم. 
بعد که دست از خوردن بر داشتم و رفتم سمت آشپزخانه تاتنهام گل سوم را زد. 
فکر کردم باید بروم پراگ درس بخوانم. پسر! این تنها چیزی بود که دلم می خواست. وقتی لیور پول قهرمان شد من پول هام را دلار می کنم و می روم پراگ. توی حسابم سیصد و سی و هشت تومان داشتم که می شد بیست و دو دلار و نیم. واقعا با این پول تا تجریش هم نمی توانستم بروم. هر چند خطی های پراگ توی تجریش نبودند. اما کلن. خواستم بی ارزشی حساب بانکیم را بفهمانم. من این پول را دزدیده بودم و مجبور بودم. می فهمید که! اما پول دزدی حقیقتا که برکت ندارد. مثل حقوق کافه. مثل پول کارگری. مثل حقوق کارمندی. مثل هر پولی. چشم روی هم گذاشتم تمام شده بود. از رییسم پرسیدم نمی خواهد حقوقم را بدهد. از نگاهش فهمیدم نمی خواهد. 
با این همه رفتم گوگل کردم تحصیل در پراگ. یک کم صفحه ها را بالا پایین کردم چون کار دیگری نداشتم. بعد نگاهی به قیمت بلیط های ترکیه کردم. ونیز جای من نبود. اما استانبول هم نبود؟ پس چی؟ 
من آن لحظه ای که قیمت خرما را دیدم پرچم سفیدم را بردم بالا. می خواستم به هیچی فکر کنم و کارهای بیهوده کنم. حقیقتا تصمیم گرفته بودم باقیش را به بیهودگی و بوالهوسی بگذارنم و چرا نه؟ 
هنوز تاتنهام داشت خوشحالی می کرد که تلویزیون را خاموش کردم. سعی کردم با زبانم خورده های ذرت را از لای دندانهایم تمیز کنم. چون تصمیم گرفته بودم مسواک نزنم. دراز کشیدم توی تخت و خودم را توی استانبول دیدم. واقعا هوس کرده بودم برگردم به سال های جوانیم و بی خیال توی خیابان های استانبول قدم بزنم تا خودم را برسانم به نمایشگاهی چیزی. انقدر بی خیال و دنیا به تخمم! آیا کار ولید راد خوب بود یا نه یا چی؟ همین! نه بیشتر. 

هومم! بد نبود. می رفتم بینال استانبول. این از من!