دراز کشیده ام روی تخت و صداها را می شنوم. خیلی خسته، شکست خورده و مچاله ام. هر چند دارم وانمود می کنم این شکلی نیست. اما هست. خیلی هم هست. پنجره باز است. از توی حیاط صدای بچه ها را می شنوم که دست جمعی می شمرند. تا پنجاه شمردند. بلند. ای داد! بعد سکوت شد. کمی بعد یکی داد زد دست پارسا را دیده و سک سک. پارسا نمی آمد بیرون. زیر بار نمی رفت که دیده شد. پارسا بیا بیرون دستتو دیدم! لابد هی بیشتر سعی می کرد دستش را پنهان کند. پارسا بیا بیرون پدرسگ!
و صدای باد می آید. و بابا به مامان می گوید بس که حروم زاده ان! آن دو تا هنوز خبر ها را با هم مرور می کردند و دوتایی فحش می دادند. تا می رسند به حرومزاده که اتفاق نظر ندارند. مامان می گوید به مادر پدرش چی کار داری آقای رشیدی! بله این جا اداره ست و مامانم وقتی می خواهد جدی باشد بابام را این جوری خطاب می کند! بابا وقتی می گوید حرامزاده کاری به مادر پدر کسی ندارد. یک فحش هایی فقط فحشند. خالی از معنای تحت اللفظی و فلان. حرومزاده یعنی خیلی فحش. خیلی.
یادم آمد آن وقت ها خبرها را دسته جمعی دنبال می کردیم. دادگاهِ کرباسچی، قتل های زنجیره ای، کنفرانس برلین، خفاش شب و داستان … هوووم… یک دختر و پسری بودند که با هم دوست بودند و یک بلایی سرشان آمد، یا یک بلایی سر یکی آوردند یا چی؟ … هوووم … یادم نیست. مهم هم نیست. از خیرش می گذرم.
حالا خبرها را هر کس برای خودش می شنود، تحلیل هایش را از منابع خودش می خواند، نظرش را می نویسد یا نمی نویسد و ماستش را می خورد. بهر حال همه مثل من شهوت کلام ندارند.
جز مامان و بابا. مامان کوفته درست می کند و بابا همین جوری که دارد توی گروه های تلگرامی اش که به اندازهء موهای سرش گروه تلگرامی دارد، می نویسد عصر یکشنبه تان بخیر، به مداح کانال پنج فحش می دهد. به رییس صدا و سیما فحش می دهد. به احمدی نژاد فحش می دهد. اگر جا داشت به قالی باف هم فحش می داد. فحش دادن به قالی باف هنوز در خانوادهء ما مرسوم و جاری ست.
هنوز تا اذان خیلی مانده بود. مامان تنها کسی بود که روزه بود و هیچ نمی فهمیدم چطوری می توانست با زبان روزه کوفته درست کند. چطور می توانست با انرژی حرف بزند، چطور می توانست بی هوا بزند زیر آواز، غلط غولوط، فالش. چطور می توانست انقدر قشنگ باشد.